تبليغاتX
انجمن طنز
وب نوشتی گروهی در راستای هدف پالایش ادبیات طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز
ما پیش بینی کرده ایم که اگر هر کدام از کارگردانان ایرانی بخواهند فیلم هری پاتر را بسازند چه اتفاقی می افتد:

مسعود کیمیایی

تهمینه میلانی

جعفر پناهی

بهرام بیضایی

سیروس مقدم

ایرج قادری

قاسم جعفری

برای مشاهده متن کامل مطلب اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:57  توسط مهدی کریمی  | 

این دولت سرگشته و حیران چه کند

با مشکل فاضلاب تهران چه کند

این مساله حل می شود، اما ای وای!

با مدرک دکترای کردان چه کند

 


برایم پایانه نقطه عشقت

چرا که درد بی درمانه عشقت

اساس و پایه محکم ندارد

شبیه مدرک کردانه عشقت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:7  توسط مجید  | 

هرکسی حاضرین در عکس رو تشخیص بده یه دستگاه لامبورگینی جایزشه

جایزه داره

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:14  توسط مجید  | 

قریب به همین چند وقت پیش بود که صبح زود داشتیم مثل هر روز از جلوی دکه روزنامه فروشی محل رد می شدیم که ناگهان با دیدن تیتر یکی از روزنامه های روی پیشخوان چشممان ازحدقه کوبید بیرون. دیدن این تیتر آن چنان سرمست و ملنگمان کرده بود که اصلآ حواسمان نبود وسط خیابان جای بشکن زدن و آواز خواندن نیست و با نگاه های چپ چپ اطرافیان بود که کمی خودمان را جمع جور کردیم. آقایی که بقل دستمان ایستاده بود و داشت با یک دست سیبیلهایش را بالانس میکرد و با دست دیگرش گوشش را پاکسازی میکرد, با دیدن این صحنه خطاب به من گفت که از این جلف بازی ها در نیاوریم و جنبه دیدن یک تیتر ناقابل را داشته باشیم.

همانجا ملتفت شدیم که این آقای سیبیل قشنگ در جریان شرح ماوقع آن تیتر نبوده که این چنین داشت در باب جنبه و این جور چیزها اظهار فضل میکرد. حدسم درست بود...نشان دادن تیتر فوق به رفیق لوتی مسلکمان همانا و غش کردن او در وسط خیابان هم همانا. مردمی که جمع شده بودند تا ماجرا را ببینند هر کدامشان با دیدن آن تیتر برق از سه فازشان اتصالی میکرد و فریاد احسنت و آفرینشان بود که به هوا بلند می شد. پیر مردی که نفس نفس زنان به زور چند جوان که زیر بقلش را گرفته بودند راه میرفت, جلو آمد و جویای ماجرا شد. حرفی نزدم و تیتر را به او نشان دادم ... پیر مرد که انگار روحی تازه از عالم غیب بر جسمش نواخته بودند آن چنان هیجان زده شد که عصا را به گوشه ای پرت کرد شروع کرد به بشکن زدن و بالا و پایین پریدن.هنوز یک ساعتی نگذشته بود که ملت بابت آن تیتر شهر را چراغانی کردند.

همه در حال انجام مقدمات کار بودند و در جستجوی شخص مورد نظر شماره به دست به این سو و آن سوی خیابان میرفتند .در همین لحظه آن آقایی که سیبیلش از حوالی بنا گوشش در رفته بود بالاخره به هوش آمد با حالی نیمه جان که انگار صدایش از قعر چاه به گوش میرسید درباره آن تیتر  گفت: "ما کشته مرده ای این قبیل جسارتها هستیم....خدا عمر با عزت بدهد به باعث و بانی اش"یکی دیگر از آقایانی که صورتش با تیغ موکت بری برق انداخته بود اشاره کرد:"به این میگویند اصلاحات اساسی.

آدم اصلاح هم می خواهد بکند اینجوری از بیخ و بن همه چیز را بتراشد."نفر سوم هم که مثل دومی صورتش را با دستگاه چمن زنی سفید کرده بود و علاوه بر آن یک کراوات هم به خودش ضمیمه کرده بود, گلویی صاف کرد گفت :"به این میگویند جامعه مدنی!! مسئولین کشور تازه دارند روشن فکر میشوند." و بعد از این جمله متفکرانه فریاد احسنت و مرحبایش به آسمان بلند شد و بقیه هم به نشانه تاکید با او همراهی کردند. با خودم میگویم در فکر مسئولین کشور این بار به جای لامپ صد, پرژکتور استادیوم آزادی را روشن کرده اند.راستی یادم رفتم بگویم تیتر آن روزنامه چه بود ...قضیه از این قرار بود که وزیر کشور در بیاناتی کوبنده و انقلابی اعلام کرده بود که:" ازدواج موقت باید با جسارت در کشور ترویج شودبا همین افکار به راهم ادامه دادم تا قبل از اینکه این روشنایی ذهن مسئولین فحش و ناسزای جناب مدیر را بابت تاخیر آن روز برایم به ارمغان بیاورد خودم را به اتوبوس برسانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:39  توسط مهدی کریمی  | 

آقاهه ميره سربازي،...
دور كلاش قرمزي،...
آچين و واچين....
با صداي چي؟...
با صداي مرغ.....
يه مرغ دارم روزي 2 تا تخم ميكنه،...
چرا 2 تا؟...
چون دستمال من زير درخت آلبالو گم شده....
شايد پشت كوه انداختي؟...
نه خير ،...
زنجير منو بافتي،...
بله...
بابا اومده،...
با كي اومده؟...
اون كيه باهاش؟...
چي چي آورده؟...
نخود و كيشميش،...
با صداي چي؟...
با صداي گاو،...
گاو همسایه غازه!!!؟

بَعله!... همیشه گاو همسایه غازه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 8:17  توسط محسن  | 

سلام سلام سلام

خوبید عسلای بابا(بابا خودم رو عرض نکردم بابای خودتون رو گفتم)

آخیشششش یه چند وقت بود درست احوال پرسی نکرده بودم و تو گلوم گیر کرده بود

و بدین حالت شده بودم.--->

بسی تکذیبات و پنهان کاری هائی در رسانه جات ما می شود که باعث جوشانیدن

خون اینجانب و نوشتن این هجویات گردیده.

تو همه جای دنیا یه مسئله رو که جلوی یه بابائی می گذارند 3 حالت

نزدیک میاد (پیش میاد)

1- یارو در یک اقدام ماهرانه مسئله رو حل می کنه.

2-یارو نتوانستندی مسئله را حل کردندی.

3-یارو که نتوانستندی مسئله را ... با پروئی تمام مسئله را پاک کردندی.



این مورد آخر بسی در ایران سقوط می کنه(می افته)

مثال می زنیییییییییییییییییییییم:

1- اکثر طرفداران دو تیم خوشگل پایتخت در حین برگشت از مسابقه

تیم جوناشون وسایل نقلیه عمومی رو با دندان می جوند.

فرداش TV میگه : عده ای تماشاگر نما...........

2-دانشجویان شلوخ کردن(به من چه چرا.اصلا مگه من گفتم شلوخ کنن

مگه من اذیتشون کردم .من نازی رو طلاق نمی دم)

فرداش TV میگه :عده ای دانشجو نما.....

3- یارو مهندسه عشقش(وجدانش) نکشیده درست ساختمون بسازه.در پی

بازیگوشی های پی ساختمان و ریختنش روی سر مردم:

فردا TV میگه: عده ای مهندس نما اقدام به ساخت غیر اصولی.....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:22  توسط بولدوزر خانم  | 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 22:32  توسط محسن  | 

 

فتوکاتورها از پرهام جاوید (تیتر آنلاین)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:13  توسط مهدی کریمی  | 

«رويانا» دومين گوسفند شبيه سازي ايران و خاورميانه كه هم اكنون 5 ماه دارد، چهار ماه ديگر بالغ مي شود و محققان به دنبال جفت مناسب براي اين موجود شبيه سازي شده هستند.
منبع خبر - انتخاب

از مخاطبان عزیز تقاضا می شود چنانچه گوسفندی مناسب سراغ دارند معرفی نمایند

راستی بله برون را متجرمان چه می گویند؟... Yes-Out ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:39  توسط محسن  | 

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه

به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی

منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جا
همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدی

ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت

زتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بود

خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم

نياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي را

ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست

زبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشور

لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوز

شوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادی

اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويت

خدايي را در حق ّ اين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زار

به جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باری

به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال
عطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت

بكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجا

چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان

توای« جاويد » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی

ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی

قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟

به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند

بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت

پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار

 

منبع: سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:31  توسط محمد جاوید  | 

 
                                                 شما نیز در انجمن طنز بنویسید 
راهکارهای پالایش ادبیات طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز:  گرچه گام اول در پالایش ادبیات طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز پذیرش این ایده و دوری از بکارگیری  آنهاست، ولی عامل مهم تر آن است که در کنکاشی خلاقانه بدنبال یافتن جایگزین هابی مناسب برای شخصیت های(توهین آمیز) طنز متعارف باشیم. شاید بتوان در این مورد به اختصار به روش های زیر اشاره نمود: ... ادامه

 نظرخواهی برای تهییه میثاق نامه پالایش لطیفه های توهین آمیز: با توجه به اینکه برخی از دوستان اشکال هایی را به عهدنامه تنظیم شده با عنوان عهدنامه پالایش طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز  وارد می دانستند ، در نظر داریم تا میثاق نامه جدیدی با توجه به نظرها و پیشنهاد های شما تنظیم نماییم. متنی که در ادامه می آید به صورت پیشنهادی تنظیم شده است. لطفا نظرهای ارزشمندتان را بیان فرمایید تا میثاق نامه ای جامع و متناسب  با نام انجمن طنز تنظیم گردد. .... ادامه
                                          
 مجموعه لطیفه های انجمن طنز: مجموعه اول: انجمن طنز بنا دارد تا بمرور مجموعه طنز های پالایش شده از دستمایه های توهین آمیز را ارائه نماید. لطیفه های خود را در بخش نظرهای همین مطلب درج نمایید، تا با نام شما در این مجموعه قرار گیرد. در ضمن در ابتدای  هر مجموعه ،از افرادی که  بیشترین خلاقیت را در ارائه لطیفه های خالی از توهین بخرج دهند، با درج لطیفه  آنها به همراه آدرس وب شان در  قسمت لطیفه های برگزیده   و در ابتدای هر مجموعه تقدیر می شود.... ادامه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:59  توسط انجمن طنز  | 

شهرام دگر حوصلۀ دام نداشت

در بند کشیدنش سرانجام نداشت
در رفت به اصطلاح اما بنگر
این کار طرف برات پیغام نداشت؟
***********************
چون حوصله اش زدست بعضي سر رفت

شهرام ز محبس اوين آخر رفت

با اين همه جرم و اتهامات درشت

خنديد به ريش مان وليكن در رفت

*************

جمعي كه محبتي نديدند زاو

در محبس و زنجير قرارش دادند

آنان كه نمك خورده و مديون بودند

زنجير گشودند و فرارش دادند

********************
از رفتن او دو دسته دلشاد شدند

بشكن زده و زغصه آزاد شدند        

يك دسته نمك خوران بي نام و نشان

کز شانس بلند جمله از ياد شدند

يك قوم دگر كه از سر بدشانسي

در ليست نمك خوران قلمداد شدند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:5  توسط محمد جاوید  | 

البرادعی بدون کروات با لاریجانی دیدار کرد. جراید

چندی بعد:

البرادعی از فرط ناراحتی با زیر شلواری با لاریجانی دیدار کرد

کارشناسان اگاه معتقدند که در صورت حاد تر شدن اوضاع، البرادعی دست به اقدامات جدی تری خواهد زد.

البته رندی گفته کروات و روشلواری و زیرشلواری البرادعی همه بند سیاسی دارند و به اقتضای موقعیت شل می شوند.

این هم حکایت دکتری است که در آژانس کار می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:11  توسط انجمن طنز  | 

بیا دولت فقیران را غنی کن

ویا هم کفشهاشان آهنی کن

که از سگدو زدن های فراوان

نگردد کفشهاشان درب و داغان

 

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:33  توسط محمد جاوید  | 

کارمند عزیز دون پایه// می دهم پند مُفت و بی مایه
گر که خواهی رسی به پست و مقام // شود ایّام زندگیت به کام
اطلاعات خود بکن افزون// درخصوص مدیر و عادت اون
اینکه او از چه می شود خوشحال// یا چه جوری دهد به تو پر و بال
یک کمی هم زبان بیگانه// قاطی حرف های روزانه
گر کنی کار تو درست شود// پای عقل مدیر سست شود
هرچه او گفت با «اوکی » تایید// کن بدون دقیقه ای تردید
بعضی وقتا جواب تو این است:// وای این گفته ها چه شیرین است 
کَس ندیده چو تو مدیری« گوُد»// واقعآً حرف هایت عالی بود
با « د یسیپلین» و با کلاسی تو// بین صد تا مدیر آسی تو
حرف های قلمبه هم شاید // گاه گاهی تو را به کار آید
با مدیرت تو نم نمک قاطی // بشو اما نه حد افراطی
در دلش رخنه کن به صد ترفند // گاه با اخم وگاه با لبخند
از مدیران قبلی آن جا// کن سعایت شدید و بی پروا
گاهی اوقات هم برای مدیر// گر توانی کمی هدیه بگیر
چند روزی مثال حیف نان// چاپلوسی کن و نمک بپران
با چنین حرف های یک من غاز// می شود راه آن ترقی باز
گر بگیری به کار پند مرا// پندهای بسان قند مرا
ارتقاء مقام تو حتمی است// در اضافه حقوق شکیّ نیست
بعد چندی شوی معاون او//
بشــکـــن آن وقــت بـــا دمــت گــردو
گفت « جاوید » هرچه لازم بود// کودنی تو اگر شوی مردود
منبع: آوای خیال

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:21  توسط محمد جاوید  | 

images/20070212/dog.jpg  مرد سگ را گاز مي‌گيرد ، سگ هم مرد را گاز مي‌گيرد و سرانجام در اين زورآزمايي گاز گرفتن سگ پيروزي شود!
به گزارش خبرگزاري آسوشيتدپرس ، جان مك گريگور، افسر پليس نيوزيلند گفت ، يك دزد به قصد سرقت وارد يك فروشگاه مواد غذايي در شهر ناپير نيوزيلند شد كه ناگهان خود را با يك سگ گله آلماني مواجه ديد.
دزد كه مسلح به چاقو بود تصميم گرفت با سگ گله دست به گريبان شود و بنابراين فورا به سوي سگ خيز برداشت و يك گاز محكم از سگ گرفت!
سگ آلماني به نام ادج نيز در تلافي دو بار دزد را گاز گرفت و در اين نبرد پيروز شد!
جان مك گريگور افزود ، تصور مي‌كنم دزد مي‌دانست كه سگ او را گاز خواهد گرفت بنابراين تصميم گرفت در گاز گرفتن بر سگ پيش‌دستي كند! جام جم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:54  توسط انجمن طنز  | 


محسن رفیع/موج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:52  توسط انجمن طنز  | 

چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند

گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند

گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند

گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند

گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند

گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند

صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند

باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند

گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «جاوید» خوانده با تـُُن بالا بخند

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:2  توسط محمد جاوید  |