تبليغاتX
انجمن طنز
وب نوشتی گروهی در راستای هدف پالایش ادبیات طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز

نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه

به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی

منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جا
همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدی

ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت

زتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بود

خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم

نياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي را

ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست

زبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشور

لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوز

شوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادی

اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويت

خدايي را در حق ّ اين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زار

به جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باری

به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال
عطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت

بكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجا

چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان

توای« جاويد » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی

ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی

قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟

به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند

بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت

پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار

 

منبع: سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:31  توسط محمد جاوید  | 

شهرام دگر حوصلۀ دام نداشت

در بند کشیدنش سرانجام نداشت
در رفت به اصطلاح اما بنگر
این کار طرف برات پیغام نداشت؟
***********************
چون حوصله اش زدست بعضي سر رفت

شهرام ز محبس اوين آخر رفت

با اين همه جرم و اتهامات درشت

خنديد به ريش مان وليكن در رفت

*************

جمعي كه محبتي نديدند زاو

در محبس و زنجير قرارش دادند

آنان كه نمك خورده و مديون بودند

زنجير گشودند و فرارش دادند

********************
از رفتن او دو دسته دلشاد شدند

بشكن زده و زغصه آزاد شدند        

يك دسته نمك خوران بي نام و نشان

کز شانس بلند جمله از ياد شدند

يك قوم دگر كه از سر بدشانسي

در ليست نمك خوران قلمداد شدند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:5  توسط محمد جاوید  | 

بیا دولت فقیران را غنی کن

ویا هم کفشهاشان آهنی کن

که از سگدو زدن های فراوان

نگردد کفشهاشان درب و داغان

 

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:33  توسط محمد جاوید  | 

کارمند عزیز دون پایه// می دهم پند مُفت و بی مایه
گر که خواهی رسی به پست و مقام // شود ایّام زندگیت به کام
اطلاعات خود بکن افزون// درخصوص مدیر و عادت اون
اینکه او از چه می شود خوشحال// یا چه جوری دهد به تو پر و بال
یک کمی هم زبان بیگانه// قاطی حرف های روزانه
گر کنی کار تو درست شود// پای عقل مدیر سست شود
هرچه او گفت با «اوکی » تایید// کن بدون دقیقه ای تردید
بعضی وقتا جواب تو این است:// وای این گفته ها چه شیرین است 
کَس ندیده چو تو مدیری« گوُد»// واقعآً حرف هایت عالی بود
با « د یسیپلین» و با کلاسی تو// بین صد تا مدیر آسی تو
حرف های قلمبه هم شاید // گاه گاهی تو را به کار آید
با مدیرت تو نم نمک قاطی // بشو اما نه حد افراطی
در دلش رخنه کن به صد ترفند // گاه با اخم وگاه با لبخند
از مدیران قبلی آن جا// کن سعایت شدید و بی پروا
گاهی اوقات هم برای مدیر// گر توانی کمی هدیه بگیر
چند روزی مثال حیف نان// چاپلوسی کن و نمک بپران
با چنین حرف های یک من غاز// می شود راه آن ترقی باز
گر بگیری به کار پند مرا// پندهای بسان قند مرا
ارتقاء مقام تو حتمی است// در اضافه حقوق شکیّ نیست
بعد چندی شوی معاون او//
بشــکـــن آن وقــت بـــا دمــت گــردو
گفت « جاوید » هرچه لازم بود// کودنی تو اگر شوی مردود
منبع: آوای خیال

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:21  توسط محمد جاوید  | 

چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند

گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند

گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند

گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند

گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند

گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند

صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند

باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند

گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «جاوید» خوانده با تـُُن بالا بخند

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:2  توسط محمد جاوید  | 

لعنت به تو ای زن که مرا خوار نمودی

images/20070202/paul.jpg

 

شرمندۀ هم دوست هم اغیار نمودی

گر دوخته بودی تو دوسوراخ چه می شد؟

جوراب مرا شهرۀ ادوار نمودی

من گرچه خسیسم تو ولی تنبل و کودن

آخر تو چرا تنبلی در کار نمودی

با این دوتا سوراخ شدم مضحکۀ خلق

بر آبروی بانک تو ادرار نمودی

 

منبع :سایت آوای خیال

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:20  توسط محمد جاوید  | 

خدایا به حق سر و پا وگوش// بده خانه ای با دواستخر توش 

به حق دل پر زخون انار// کرم کن یه ماشین  ولو جاگوار

به چشمان اشکی زبوی پیاز// به یک گونی پول دارم نیاز

به اشك و به آه دل بي زنان // عطا کن زنی با کلاس و مامان
نخواهد زمن مِهرو پول و طلا// ولی خوشگل وخوب و ظالم بلا

جهازش مهيا وشيك وگران// به مانند بعضي زما بهتران

بُود شاغل و صاحب يك مقام// شوم راحت از كارو خوابم مدام

نه کم کار وتنبل نه اینکه عجول// نه کم رو نه اینکه خورَد زود گول

اگر داشت مادر نباشد خیال// به شرطی که باشدکر وکور و لال

وباباش كه قربون شكلشم// اگر توپ بود منت اش مي كشم

به شرطي كه سنش فزون از نود// چه بهتراگر بود بالاي صد

که پاسپورت و ویزاش باشد اوکی// کنم راه صد ساله یک روزه طی

وميراث توپي بيارم به دست //  هاپولي كنم ارث او هرچه هست

سپس بنده شهرام ديگر شوم // غلط گفتم حتماً از او سر شوم

چنین گفت «جاوید» ای خوش خیال// که بيهوده داري چنين قيل و قال

به اين آرزوهاي صد من یه غاز// نکـــن اعــتــنــا و دلــــت را نـــبــاز

ز(گربه) دعا گر که مقبول بود 1// زباران کویر نمک فول بود

  

1= ظاهراً مقصوداین ضرب المثل است که

به دعای گربه کوره بارون نمی آد

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:31  توسط محمد جاوید  | 

به سر آمد دگر دوران سختي// گذشت آن روزگار شوربختي

هميشه ما زبون و خوار بوديم// وجنس بُنجل بازار بوديم

زسوي پرتقال و موز و كيوي// شديم تحقير تا حد عجيبي

بهاء وقدر ماچون بود پايين// شديم آماج تهمت هاي سنگين

ولي چندي ست از الطاف دولت// ولطف و ياري و اقبال ملّت

فزون گرديده قدروقيمت ما// بهامان مي رود هرروز بالا

وبعد از سالها چشم انتظاري// شده ايّاممان سبز و بهاري

منم آن كلّه سبز تيره جامه// بسه هرچه شدم خوار زما نه

عزيز دردانه شد قیمه  بادمجان// خورشتم شد غذاي پولداران

ومن آن گوجه ِ خواروذليلم// كه اكنون برتراز موز و شليلم

توريستي گر نيايد كشورما // ولیکن  گوجه  آيد از فلان جا

وديگر موز كي بالد كه عالي ست؟// به صِرف اينكه او اهل سومالي ست

منم آلوزميني شاد و سرحال // چرا که صادراتم ول شد امسال

به جرم صادرات غير نفتي// زمن كندند پوستم را قلفتي

كجا بيمار خواهد خورد شلغم؟// به جايش هرسه وعده مي خورد غم

مگو شلغم بگو دُرّ گهر بار// لبو گرديده نور چشم بازار

دگر خرگوش هم بيچاره گرديد// براي زردكي آواره گرديد

اگرچه ما زماضي دردمنديم// بــه ریــش مـــیــوه ها حالا می خـنديم

خداي قادرورب توانا // بكن «جاويد» خوشحالي ما را

منبه : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:56  توسط محمد جاوید  | 

ای انجمن طنزکجایید شما؟؟


بس ساکت و خاموش چرایید شما؟؟
کفگیر شما مگر ته دیگ رسید؟
چندی است که انجمن نیایید شما

 

آهای ی ی ی ی خوابید یا بیدار 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط محمد جاوید  | 

با مدرک لیسانس به کنجی خزیده ا م// از مدرکم چه سود که خیری ندیده ام

در کار لاف زنی دوره دیده ام // با قرض و قوله خط موبایلی خریده ام

رحمت به آن کسی که اس. ام. اس بنا نهاد //بر دست این فلک زده یک شغل توپ داد

 با شصت و شش دوصفر خودم حال می کنم// پیغام های عشقی ام ارسال می کنم

پیغام می دهم که منم مبتلای تو// برفرق کلّه ام بخورد صد بلای تو

هی لاف می زنم که چنینم و یا چنان// دارم دوبرج و چند هتل توی اصفهان

گرچه فقط به شهرک پردیس می روم// گویم به او مُدام به پاریس می روم

جشن عروسی ات به دبی می کنم به پا // آن برج اصفهان بشود مهرت ای بلا

ماه ِ عسل به شهر پکن می برم تو را// با کوپه های خوب ترن می برم تورا

یک وقت هم برای طرف ناز می کنم// این نکته در مسیج (message) خود ابراز می کنم

او هم زند مسیج که نازت نمی خرم// دل را برای یک نفر تازه می برم

پاسخ دهم که این غلطم را به دل نگیر// ای آن که کرده ای زمسیجت مرا اسیر

یک بوسۀ دو قبضه برات سِند (send) می کنم// عشق و مرام و معرفتم اِند (end) می کنم

القصّه شاغلیم و خداوند را سپاس// گرچه زپول قبض موبایلیم آس و پاس

اما از اینکه بر سرکاریم شاکریم//  ای شصت و شش دوصفرتورا سخت چاکریم

«جاوید» اگر مثال من علافی و پکر// یک شصت و شش دوصفربرای خودت بخر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:31  توسط محمد جاوید  | 

دوست عزیز طنزپرداز آقای سعید سلیمانپور(بوفضول الشعرا) نبرد رستم و سهراب را به روایت  گرد آفرید به طنز کشیده است که بنده هم از طرف حکیم ابوالقاسم خان فردوسی اعتراضیه ای ارسال نمودم.

شعر بولفضول الشعرا را
اینجابخوانید

تصویر خیالی حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسیواین هم اعتراضیه حکیم ابوالقاسم خان فردوسی:
«چنین گفت فردوسی پاک زاد»
 که رحمت بر آن فرد چالاک باد
 همان گــُرد مرد ارومیّه ای
 همان که بُود مرد بد پیله ای
 به ما هم دگر پیله کرده فضول
 به شعرش کمی حیله کرده فضول
 آخه رستم من کی افشانه زد؟
 سبیل بلندش کجا شانه زد؟
 وسهراب من کی به مو ژل زند؟
 به آن تیر مژگانش ریمل زند؟ 
 آژانسش کجا بود آن پهلوان؟
 به پشت سر مرده کـَـل کـَـل مخوان
 اگرچه که شعرت به روز است و ناب
 کند لیک داش قاسمت را خراب
 یواشت بگویم خوشم آمده
 که سهراب بر موی خود ژل زده
 و رستم زند بر خودش عطر یاس
 از این کار گردد کمی با کلاس
 ویا یال آن رخش را فِر دهد
 
و پیش همه  یک کمی قِر دهد

 ولیکن نباید که شهنامه را
 کنم از برای علایق فدا
 وباید بماند برای ابد
 هر آن چیز گفتم چه خوب و چه بد
 لذا پای در کفشم هرگز نکن
 مرا با سخنهات عاجز نکن
 وگرنه به حق تهمتن اگر
 فضولی نمایی تو بار دگر
 « چنانت بکوبم به گرز گران»
 که یادت رود فرق خُرد و کلان
 و« جـاویـد » مـانـد سـخـن های من
  از او دور چشم بد اهرمن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:4  توسط محمد جاوید  | 

شعر زیر یکی از اشعاری بود که بنده جهت جشنوارۀ طنز تهران فرستادم و از آخر اول شدم

 

همسرپا به ماه من ديروز //سرنگون شدزپله ها با پوز

دادو فرياد و بعد هم غش كرد// قبل ِغش او صداي مَردَش كرد

من بدبخت دست پاچه شدم// كمي تا قسمتي كلافه شدم

الغرض بردمش توي ماشين// گرچه او بود يك كمي سنگين

گاز دادم به سوي درمانگاه// گاه از راه و گاه از بي راه

گرچه خيلي سريع مي راندم// به ترافيك خوردم و ماندم

بخت بد بين كه گر روم دريا// مي شود خشك و آب نا پيدا

همسرم جيغ و داد مي فرمود// لیک دادش نداشت هرگز سود

چند ساعت از این مقوله گذشت// راه بندان ولي تمام  نگشت

جيغ تندي كشيد و او زاييد // فارغ ازحمل بار خود گرديد

شدترافيك نام نوزادم// خودم این نام را به او  دادم

اينك اين قصه را كه مي گويم// چند سالي است راه مي پويم

بچه ام رشد كرد وگاگله كرد// گرچه ازنام خود کمی گله كرد

وترافيك همچنان باقي است// جهت مَهد سن او كافي است

هيچ معلوم نيست اين معضل // تا به كي مي شودبكلي حلّ

در هراسم كه اوشود سرباز// بازهم راه ما نگردد باز

ولي اين رابدان بلاترديد// نام او شد ترافيك« جاويد»

هست منظور من همین پسرم// که در آمد زدست او پدرم
منبع: سایت آوای خیال
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:5  توسط محمد جاوید  | 

طناز تراز تو کس ندیدم «حالت»
خوانیم سروده های تو با منّت
هرخنده که بر لبان ما رویاندی
رویید برای تو گلی در جنت

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:11  توسط محمد جاوید  | 

« چه خوش باشد كه بعد انتظاري» // بيــابــد اشــغري صبر و قراري 
  كــنــار مـنـقـل و هـمـشيره ي خود// زنــد بـسـتـي در آيـد از خماري
                                  ***********
« بسازم خــنجــری نیشش زفولاد »// ویک چاقو پَس و پیشش زفولاد
یکی در دست چپ گیرم یکست//روم تــوی مــحــلّـه هـی کـنم باد

منبع: سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:14  توسط محمد جاوید  | 

نمی دانم چه چیزم چون الاغ است // کــه هــرکـس مـی کـنـد باری به بارم
زبــس مــانــدم بــه زیـر بار محنت // بــه شـکّــم مــن که انسان یا حمارم
****
دل خــود را چه آسان می فروشی // مگر مستی که این سان می فروشی
یـقـیـن دارم کــه گردی ورشکسته // چــرا کــه خـیـلی ارزان مــی فروشی
****
بگــو بــامــن چــرا کـه دیـرکـردی ؟ // مــرا ازدیـــدن خـــــود ســـیــر کــردی
مگــر بــا خــط واحـــد آمـــدی یـار // کـــه شــش ســاعــت بَبَم تاخیر کردی

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:25  توسط محمد جاوید  | 

بعد سی سال دویدن ز پی کسب حلال// شده ام خانه نشین همدم نسرین وجلال
شده ام گوش به فرمان زن و امر پسر// یا شدم شوفر مخصوص برای دختر

ریخت بال و پر این باز*، نشستم خانه // شده چون حبس ابد خانه و این کاشانه

با زن خویش نشستم چو شدم بازنشست// نیست دستی که بگیرد زره یاری دست

بعد سی سال که فرمانبر دولت بودم// راه خشنودی ارباب کرم پیمودم

شده ام نوکر و فرمانبر فرزند وعیال// ازبرای من بیچاره کجا وقت و مجال؟

گویی از مادر خود نوکر و چاکر زادم// که چنین دروسط موج بلا افتادم  

نیست گوش شنوا تا که بگویم دردم// خسته ازکارم و چون فرفره ای می گردم

استراحت شده رویا و برایم چو سراب // آن همه نقشه خوشرنگ شده نقش برآب
شده «جاوید» به دل حسرت آسودن وخواب// در هوای خوش و در پرتو نور مهتاب

 

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:7  توسط محمد جاوید  | 

استاد ارجمند جناب آقای دکترمحمد رضا  ترکی شعری درخصوص اعدام صدام سروده اند و من با اجازه اشان آن را ادامه دام:

شعر استاد ترکی:

 

شنیدم که صدام شوم پلید
در اعماق دوزخ چو منزل گزید

گروهی ز خونخوارگان جهان
از آن جمله چنگیز و شمر و یزید

در اطراف او جمله گرد آمدند
که ای از تو هر قاتلی روسپید

به نزد تو ما لُنگ افکنده ایم
تویی میر و ما جمله عبد و عبید
!

جهنم چو آن جمع منحوس را
بدید از جگر نعره ای برکشید
:

« مرا پرسشی هست سوزان و ژرف
که آن را نباشد جوابی پدید

هر آن کس گنه کرد و زشتی نمود
سزاوار من گشت و در من خزید

ولی من چه کردم که گردیده ام
سزاوار این زشتخوی پلید!؟
»

پس آن گاه آتشفشان عذاب
برآورد
فریاد"هل من مزید"....

 

شعر بنده: 

 پس آن گاه چنگیز و شمر ویزید

گرفتند و بستند مرد پلید

بگفتند اینجا نه جای تو هست

بباید تو را برد جایی جدید

که نارش دو صد پله افزون بُود

که حتی پدر جدت هرگز ندید

برای تو این آتش ما کم است

در آن جاست آتش به حد شدید

زبالا و پایین خوری سرب داغ

چو گاوی در آن نقطه خواهی چرید

سرت را به سنگ خلا می زنند

در آن تا به گردن بخواهی سُرید

تو دانی فساد ت به روی زمین

برایت دو ششدانگ آتش خرید؟

زگفتار آنان بشد شرمگین

توگویی که برق از سراو پرید

وآنگاه چنگیز شوتش نمود

به قعر جهنم و اونجاش درید

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:54  توسط محمد جاوید  | 

امروز اومدم بازتوگفتي برو فردا// تافردا نياد حق نداري بيايي به اينجا
من گيج ودبنگم كه چرا فردا نمي آد؟//آخه مگه امروز واسه تو فردا نمي زاد
روزی اومدم خانم منشي مچلم كرد// با حرفاي هرروزی خود بازكچلم كرد
یک روز دیگه گفت تو با رييس قسمت// داری جلسه تا بكني كارا را راحت
هي امروز و فردا اومد وفردای ديگر// اوضاع نشد جور ونشد ذرّه ای بهتر
يك سال ِ شدم پادو بي مزد ومواجب// تاكي بشه رحمي به من غمزده واجب
كارمندی درست امّا چرا امروز و فردا// حالم ديگه بد مي شه ازاين حرفای بي جا
يك امضاء مگه چقد برات مشكل و سخته// هرچند خيالت زحقوقت ديگه تخته
مثقالي وفا، چند گرم غيرت و همّت// يك خورده صفا ،كارتورا ميكنه راحت
ماها همه از جنس هميم جان برادر// بايد بشويم همديگه رو رفیق وياور
اين گفتۀ «جاويد » بكن گوش تو، زيرا//« شايد نَبُود ازپس امروز تو، فردا» 

منبع :سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:30  توسط محمد جاوید  | 

خدای رانت خواریست آقازاده
به فکر رشوه خواریست آقازاده
به گِل ماندم بسان یک خرلنگ
چه اسب یکّه تازیست آقازاده

 منبع :سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:59  توسط محمد جاوید  | 


نبود آن کلّه خر در حد یک دام // اگرچه نام نحسش بود صدام
كجا دامي كند اين گونه كردار؟ // كجا كرده بُزي اين گونه رفتار؟
بز و بره هميشه رام هستند// مطيع و ساكت و آرام هستند
و سرگرم چرا در دشت و صحرا // وجست و خیز از اینجا به آنجا
وحتي گاو هم اين گونه خر نيست// به فكر فتنه و اين شور و شر نيست
ولي اين جانور، مغرور و خونخوار// به صد دام منيّت شد گرفتار
شرور و سركش و بي رحم و جاني// شعارش، حیله کن تا می توانی
اگرچه او به روز عيد قربان// چو دامی از تنش بيرون بشد جان
ولي قطعاً چو دد بود او نه چون دام// هميشه فكرريو و حيله ودام
به آن دامي كه او افكند در راه// گرفتار آمد و شد در ته چاه
بُوَد قانون «جاويد» طبيعت// چنين فرجام، تا گيريم عبرت

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:6  توسط محمد جاوید  | 



چرا ما را چنین بدنام کردید؟
که وی را روزعید اعدام کردید
گناه بره ها آخرچه بوده؟
که او را هم ردیف دام کردید

 

منبع : سایت آوای خیال


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:30  توسط محمد جاوید  | 

صــددام کــه دام می نهادی همه عمر
دیــدی کــه چگونه عاقبت شـد در دام
صـــد دام نـهــاد بــر ســر راه هــمــه
افــتــاد بــه دام ِ دام هـــایــش صـددام
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:49  توسط محمد جاوید  | 

پدر جون یادته وقتی کوچیک بودم
ومادر پای سفره چیز بهتررا
برای تو جدا می کرد
تمام گوشتهای لخُم و ران مرغ مال تو
کمی از آب آن با سیب زمینی بود مال من
تمام سرخی هندونه مال تو
ته هندونه با پوست سفیدش بود مال من
پیاده می نمودم گز زخانه تا دبستان را
ولی تو با موتورغرش کنان طی می نمودی راه
وحالا همسرم برجای مادرجون
نشسته روبروی من
وفرزندم به جای تو نشسته بر سر سفره
به پیش روی او بنهاده مادر ران مرغی را
ومن با سیب زمینی یار دیرینه
دوباره عالمی دارم
دوباره سرخی هندونه مال او
وآن قسمت که می باشد خوراک برّه مال من
سمند خوش رکابم زیر پای او
خطوط واحد وپای پیاده انحصار من
وازبخت بد «جاوید» وقتی که پسر بودم
به خانه تو پدرسالارمن بودی
واکنون که پدرهستم
پسر سالار دارم من
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:43  توسط محمد جاوید  | 

نمی دانم چه چیزم چون الاغ است // کــه هــرکـس مـی کـنـد باری به بارم
زبــس مــانــدم بــه زیـر بار محنت // بــه شـکّــم مــن که انسان یا حمارم
****
دل خــود را چه آسان می فروشی // مگر مستی که این سان می فروشی
یـقـیـن دارم کــه گردی ورشکسته // چــرا کــه خـیـلی ارزان مــی فروشی
****
بگــو بــامــن چــرا کـه دیـرکـردی ؟ // مــرا ازدیـــدن خـــــود ســـیــر کــردی
مگــر بــا خــط واحـــد آمـــدی یـار // کـــه شــش ســاعــت بَبَم تاخیر کردی


+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:6  توسط محمد جاوید  | 

این شعر هم به رسم پاچه خاری برای مجریان جشنوارۀ طنز تهران فرستادیم .به امید اینکه موثر واقع شود و برنده شویم!!!!!
منم اکنون به رسم پاچه خاری
سلامی گرم همچون یک بخاری
فرستادم به سوی جشنواره
برای مجریان خوش قواره!!!!
که تا طنز مرا با حُسن نیّت
وبا یک عالمه درک و درایت
بزارن در ردیف اولین صف
بطوریکه رقیبانم کنن کف
منم مانند حیف ِ نان مرتب
کنم ازعشقتان درخانه ام تب
خداحافظ رفیع و صدر و خمسه
ولبها تان بُود خندان چو پسّه ( ت پسته را وزن وقافیه خورد)
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:16  توسط محمد جاوید  | 

یک شب مراد بقّال درخواب دید خود را // با حالتی پریشان بنشسته می زند زار
گفتا چه رفته بر تو چون است روزگارت// گفتش به آه وناله دربرزخَم گرفتار
یک روز بر سر من با سنگ وزنه کوبند// روز دگر برندم تا پای چوبۀ دار
یا وزنۀ ترازو سازند داغ و سوزان // بر پشت من گذارند با شدت و به تکرار
هرروز مشتری ها یک تازیانه بر دست// آیند و می زنندم شلّاق سخت و بسیار
بیدار شد زوحشت، حیران زخواب دوشین // یادآوری کابوس شد موجبات آزار
تعبیر خواب خود را دانست و با خودش گفت//صد لعنت خداوند بر کم فروش بی عار
روزدگر چو بگشود درب مغازۀ خود// تاباردیگرازسر گیرد ادامۀ کار
انداخت پاره سنگی درکفۀ ترازو// تاچَربد آن چه رااو خواهد فروخت این بار
شکروسپاس آورد برربّ حیّ «جاوید»// کزخواب غفلت اورا، این خواب کرد بیدار

منبع: سایت آوای خیال
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:28  توسط محمد جاوید  | 


الاغ بی نوایی کرد عرعر// چه می خواهند آدمها زیک خر
خدایا پس چرا بختم کج افتاد؟// ازاوّل آدمی بامن لج افتاد
مگر غیراز من بیچارۀ خر// نباشد احمق و نادان دیگر؟
که آدم بار برپشتش گذارد// واورا احمق ونادان شمارد
به هرجایی مدکارش شدم من// همیشه یارو غمخوارش شدم من
کمرخم شد به زیر بار آدم// تنم آماج چوب نارآدم
سزای خدمتم را خوب داده// به جای مزد کارم چوب داده
هزاران نام بد برمن نهاده// مرا حیوان کودن نام داده
برای آدمی باید شوی مار// که از نامت به خود لرزد زند زار
بدرّانی چوگرگی برّه اش را // درآری اززبونی نعره اش را
نه چون من یک خر بیچارۀ زار// برَم دائم برایش این همه بار
«خودم کردم که لعنت برخودم باد»// چرا مادرازاوّل احمقم زاد؟
تو ای « جاوید» در شعرت بگنجان // که ای آدم خر خود را مرنجان
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:33  توسط محمد جاوید  | 

شب یلدا کنار یار بودم//به او دلبسته و بیمار بودم

شپش هایش گرفتم از سر شب //من ِ نادان مگر بیکار بودم؟؟


+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 21:5  توسط محمد جاوید  | 

شــب یــلــدا عــزیـزه هندوانه // اگرچـه تـرش و لـیزه هندوانه
بهایش را چـو پرسیدم ز یارو // بگفتا هیس !! جیزه هندوانـه



+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 0:26  توسط محمد جاوید  | 

شـمــا را گر شــب یـلـدا بــلـند ه // مـرا لیـست طلـبـکارا بــلـند ه
از اول شانس و اقبالم کج افتاد // زمـانـه نـاقلا بـا مـن لـج افتاد
اگرچه بخت من چون شام تاره // در اون بـالا نـدارم یـک ستاره
ولی هـنـدونــه ام در شـام یـلـدا// سـفـیـدیـّش بـوُد چون شیر گاوا
انارم تُـرش و گـردوهـام پـوچه // وچشـمـان زنــم افسوس لـوچه
بُــود آجـیـل تـلخ و سیب ها کال // وقطعاً می شود وارونـه ام فـال
خــلاصه در شــب یــلــدا ی بنده // بُـود اوضـاع و حـالـم باب خنده

منبع : سایت آوای خیال
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:2  توسط محمد جاوید  | 

زنی خواهم جهازش جور باشد// اگرچه هردوچشمش کور باشد
اگر گاهی زند نیشم ولیکن// لبش چون کندوی زنبور باشد
***
زنی دارم که اِند خانه داری است// از این بابت مرا همراه و یاری است
اجاره داده ام ماهی دومیلیون// آخه موقعیت خانه تجاری است
*****
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:46  توسط محمد جاوید  | 

در تمام طول عمر هرچه خواست بارم کرد// نزد این و آن هردم او زبون و خوارم کرد
شد حراج ماشینم ، پول آن بشد تقدیم// دیدی آخر عمری بر خری سوارم کرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 23:40  توسط محمد جاوید  | 

بین اینجانب و اون حاجی فلان فرقی عظیم // بوده است از ابتدا وز روزگاران قدیم
بنده مفلس فی امان الله و او سر شار وتوپ// او بُود خوشحال و من بادرد و غم باشم ندیم
جیب هایم لانۀ انواع و اقسام مگس// باشد آگَه از حساب بانکی اش اوسا کریم
خانه اش شمران و ویلای شمالش رامسر// لانه ام دروازه غار از سالها آنجا مقیم
او خورَد استیک و پیتزا من خوراکم اشکنه// اوروَد هند واروپا من سوی شابدولعظیم
او به ِدر رفته است از دستش حساب بانکی اش// فوت آبم من بدهکاری خود به مش رحیم
من ندارم از برای قبر خود متری زمین// بُرج وویلاهای او باشند برجا و قویم
روزها با خط یازده می روم دنبال کار// خودرو او پاترول و بنزِ الگانسی عظیم
قار وقوری در شکم دارم زفرط گشنگی// معده اش آرامگاه جوجه و گوشت و حلیم
بس که در کارش بود کَلّاش ومکار وزرنگ// خُرد باشد نزد او اعمال شیطان رجیم
الغرض من مانده ام حيران كه آيا آدمم ؟// من که دارم دردهای کهنه و سخت و الیم
گفت «جاوید» از برایم شعرکی طناز و ناب// تا شوند آگه همه از روزگار این یتیم

منبع :سایت آوای خیال
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 0:6  توسط محمد جاوید  | 

من نمي دانم چرا ماها ز هم رم مي كنيم؟ // در درون قلب خود بس غصه و غم مي كنيم
مثل جن از نام بسم الله گريزانيم ازهم// ما چرا با ديدن هم چهره در هم مي كنيم؟
گوييا خواهيم ما ارث پدر از همدگر// گريه را هرچه بخواهي ،خنده كم كم مي كنيم
قلبهاي مملواز مهر و عطوفت را چرا ؟// با نفاق و بد دلي مملو زماتم مي كنيم
گر كه زيد ي گفت بالاي دوچشمت ابرو است// زير چشم زيد را با مشت شلغم مي كنيم
من نمي دانم مگرخوبي چه عيبي داشته؟// بدسگالي رازياد ومهر نم نم مي كنيم
گر رفيقي خواست از ما پول قرضی یا که وام// ازنداری های خود صد قصّه سر هم مي كنيم
گر كسي در حال مرگ از ما كمك خواهد چرا؟// بی خیالی پیشه و مرگش فراهم مي كنيم
روزگار بس عجيبي را گرفتارش شديم// با چنين ظلمي كه ما با نام آدم مي كنيم
عادتی« جاويد» گشته کینه ورزی های ما // بردل هم نيش كينه جاي مرهم مي كنيم

منبع : سایت آوای خیال

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:56  توسط محمد جاوید  | 

ازدوركه مي آمد چون كبك خرامان بود// زلفان پريشانش برشانه نمايان بود
آمد چو به نزدیکم ،هوش از سر من بربود // چون گنده سبيل او تا زير زنخدان بود
************************
دیشب به خواب دیدم گردیده ام گدایی// سرشارم از زرو مال بی هیچ مدّعایی
چون صبحدم رمیدم از خواب ناز دیدم// من هستم و لحافی همراه متکّایی
گفتم خدا چه می شد گرخواب من شدی راست// می گشتمی گدایی بی چون و بی چرایی
***********************
دیشب به خواب دیدم آن یار با وفا را // آغوش را گشودم گفتم بیا نگارا
چون صبحدم پریدم از خواب ناز دیدم// دربرگرفته ام من افسوس متّکا را
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:13  توسط محمد جاوید  | 

سلام خدمت دوستان عزیز

مدتی است از آمدن تعدادی از طنز نویسان عزیز در این وبلاگ می گذرد و با اینکه تعدادنویسندگان این وبلاگ گروهی از 10 تجاوز کرده اما متاسفانه فعالیت چندانی از طرف دوستاندر ارائه ی مطلب دیده نمی شود .البته انتظار داشتم این مطلب را دوستان مسئول وبلاگ گوشزد کنند .بنابراین پربار نمودن این وبلاگ د فعالیت بیشتری را از طرف دوستان عزیز طلب می نماید. یکی نیست به من بگه آخه به توچه!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 0:12  توسط محمد جاوید  | 

کار قبلیا جون بابام همش غلط بود** جورش می کنم تاکه بمونی مات و حیرون
ايران مي كنم یک شبه چون ناف ِ اروپا ** با بیگ بن لندن می کنم ساعتا میزون
من مشكل اقتصاد ايرون را مي دونم** با برنامه هام جنسا میشه ارزونِ ارزون
دردی كه جوونا مي كشند والا مي فهمم **چشمام شده از درد اونا گريون ِ گريون
اين مسئله ها هم براي من عددي نيست** قول ميدم در اونجا بكنم سعي فراوون
بيكاري چيه ؟ فقر چيه؟ غصّه نداره**من كه اومدم حل مي كنم هم اين و هم اون
معني نداره فقط به تهرون برسيم ما** آباد مي كنم ده کوره ها رو مث ِ تهرون
حلِشّ مي كنم عينهو چين مشكل معتاد**مي گيرم اونارو مي ريزم تو رود كارون
بندر می سازم آزاد ِ آزاد توی بیرجند** آب رود کارون می آرم کویر کاشون
توی شوره زارای کویر صیفی می کارم**صادر می کنم خیارشورای تو بیابون
از بيخ مي كنم ريشۀ رشوه خوار بدجنس** خوارِش مي كنم ،هُلش میدم جلدی تو زندون
من صاحبِ خونه مي كنم هركي نداره** مترو می آرم تو کوچه و پس کوچه ها تون
سد كنكور و میشکونمش با پتک و تیشه**سد مي سازم هر جا كه بياد قطره اي بارون
آزاد مي كنم بساط عيش و شور و شادي**از شادي لباتون مي كنم پستۀ خندون
شير نفت مي بندم تا بمونه بِرا فردا**صادر مي كنم به جاي اون نعنا و ترخون
ارزون مي كنم قيمت نون، یک شبه با زور** هر چي كه بخواي بربري وسنگك وتافتون
اونی که به من رای بده بی چک و چونه ** يه خونه بهش میدم، کجا؟ تو ناف ِشمرون
‹‹ جاويد›› می کنم اسممو تو کتاب تاریخ** حتي می خورن خارجيا حسرت ايرون
وقتی که شدم برنده توی انتخابات** تکذیب می کنم قولای خود راحت و آسون
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 0:2  توسط محمد جاوید  | 


ديشب که به خانه بازگشتم// درپهلوي همسرم نشستم
باچهرۀ بازشد پذيرا // هم چايي و ميوه شد مهّيا
من خسته زكار، اوبه لبخند// گفتا به من اي عزيز دل بند
قربان دودست خستۀ تو// قربان دل شكستۀ تو
هرگزدل توغمين نبينم// چشمان تورا نمين نبينم
هرلحظه شوم فداي رويت// دلبسته و مبتلاي كويت
چون اين سخنان زاو شنيدم// بادقت و موبه مو شنيدم
گفتم كه به زير كاسۀ او// پنهان شده نيم كاسه وارو
پرسيدم ازاوكه گويدم باز// ازبهر چه گشته دست و دلباز
تقديم كند به من بسي مهر// يك وقت به نثر، گاه با شعر
گفتا كه تو ای عزیز دلبند // برروی لبت همیشه لبخند
هرچيزكه گفته ام من امشب// آن گفته زدل رسد نه از لب
جزخير وسلامت وجودت // غيراز كرم و سخا و جودت
من از تو ندارم هیچ خواهش // نی خواسته ای و نی سفارش
اما توفقط زراه ياري // یا اینکه به رسم يادگاري
سرويس طلا كه ديده ا م دوش// کان دُرّگران نشسته برروش
تقديم بكن به همسر خويش// تا مهرووفاي من شود بيش
«جاويد» به گفته اش بخنديد// هرچند كه او زخنده رنجيد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 0:10  توسط محمد جاوید  | 


نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه
به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی
منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جا
همان آدم که اورا آفریدی // ولی از خلقتش خیری ندیدی
ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت
زتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بود
خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم
نياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي را
ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست
زبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشور
لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوز
شوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادی
اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويت
خدايي را در حق ّ اين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زار
به جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باری
به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال
عطا كن خانه ای در كنج جنّت// برای دورۀ خوب فراغت
بكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجا
چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان
توای« جاويد » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی
ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی
قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟
به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند
بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت
پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:48  توسط محمد جاوید  | 

تلفات حاصل از سوختن پژو های 405 به 124 نفر رسید(جراید)

یار جانی


ازآن روزی که ماشین شد به نامش // قراری بست با آتش نشانی
که چون آتش فشانش شعله ور شد// نشاند آتش آن یار جانی (1)

نمی دانم که ماشین ِسواری است// ویا یک قطعه از نار ِ جهنم
اگر راننده چون ققنوس باشد// ندارد غصّه واندوه و ماتم

اگر باشد تورا یک چارصدو پنج// خیالت تخت گردد در قیامت
زدوزخ نیزترسی در دلت نیست // چرا که تو به آتش داری عادت



(1)در اینجا جانی به هر دو معنی عزیز و جنایتکار میباشد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:26  توسط محمد جاوید  | 


جوانی دوش با گوشی همراه// سخن های خفن بلغور می کرد
تریپش ضایع امّا با اداهاش// برای خود کلاسی جور می کرد
بلوف میزد که من اِند مرامم// بدین گونه طرف را تور می کرد
وباحرف دومن یک غاز و بی خود // ازاو هرگونه شکی دور می کرد
گَهی می خواند آواز کلاسیک// گَهی وزوز چنان زنبور می کرد
وگاهی صحبت از قرص و کریستال// زمانی صحبت از وافور می کرد
چرندیات او از هر دری بود// وحتی صحبت از شیپور می کرد
طرف هم با کلامی عاشقانه// جوان را کاملاً کیفور می کرد
خلاصه هردو اهل بخیه بودند// یکی از دیگری مستور می کرد
به جز قبض تلیف آخر ماه// که قطعاً نطق اورا کور می کرد
نشد حاصل جوان را زین اراجیف// واورا رو به سوی گور می کرد
چرا که از نداری توی جیبش// شپش پینگ پنگ با یک مورمی کرد
وچون «جاوید» طنزش شد فراهم //دعا در حقشان بدجور می کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 23:53  توسط محمد جاوید  | 

ديروز رفته بودم لابراتوارطبّی// تامطّلع شوم من،از حال و روزگارم
ادرار و خون من را كردند توي شيشه// تادكتران بدانند ازچيست كه نزارم

بعد از دوروز واندي آماده شد جوابم// گفتند رفته بالا ، چربي خون و اوره
كلسترول فراوان،قندت زياده از حد// پايين اگر نيايد پايت به سوي گوره

شكرخداي كردم از اين همه تنعّم// چربي شده فراوان ، قند م به حد وافي
جوراست قند وروغن، غم نیست در دل من// چون هردوتاي آنها دارم به حدّ كافي

گرچه حقوق بنده باشد هميشه پايين// بالاست چربي خون ،ايول به بخت بنده
وضع حساب بانكم ، باشد كمر در عقرب// اوضاع مالي من باشد بسي زننده

هرچيز خوب را من، دارم به قدر اندك// برعكس عيب هايم باشد فزون و بسيار
«جاويد» گفت طنزي ،از حال و روزبنده// گويد بخند برغم ،ورنه شوي تو بيمار



د
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:10  توسط محمد جاوید  | 


دیشب به خواب ناز شنیدم بشارتی** مأمور بانک آمده با یک حوالتی
گفتا مبارک است شما هم برنده ای**ماشین آخرین مدل و پنج دنده ای
شادان بسوی بانک دویدم به صد امید**خون دوباره ای به رگ و پوست من دوید
دیدم سمند زرد قناری خوش رکاب** دادند آن سوییچ قشنگش به آب و تاب
پشتش نشسته دست به فرمان به صد غرور**کردم ز کوچه و زخیابانمان عبور
هر کس مرا بدید به حیرت نگاه کرد**از دل همی کشید عمیقانه آه سرد
از شدت نشاط بسی خنده می زدم**صد بوسه بر ماشین پنج دنده می زدم
چون صبحدم زخواب پریدم به شور وشوق**رفتم به درب منزل خود با هزار ذوق
دیدم ژیان من که همه شب به کوچه بود**خالی است جایش و دیگر ژیان نبود
وارونه گشت خواب حقیر از جفای دزد**«جاوید» ماند به ذهن و دلم این خطای دزد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 23:32  توسط محمد جاوید  | 

کـــره ای گــفــت بـــه بابای خـرش // پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خـبرش
وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت // ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــره خـرت
مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گـیری // تـــو کــه هر روز به صحرا میری
وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم // ورنـــه از بــی زنـــی بــیمار شوم
پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَـرَم // ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پـــســرم
تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهـی // نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی
تـــو کـــه جــز خـوردن مال پـدرت // پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربـــــدرت
هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تـورا // یک جواز عقل به سر نیست تـورا
به چه جرأت تو زمــن زن طـلــبی // ظــاهــراً کـــُرّه تـــو خــیـلی جَـلبَـی
بـــایـــد اول تـــو بــگـیـــری کاری // بــبــــری بـــابـــــت مــــردم بـــاری
بعـد از آن یک دو تا پالان بـخـری // وبــرای خــر خــــوشــگـــل بـبـری
یک طــویــلـه بکنی رهـن و اجار // تــا کـه راضــی شــود از تو آن یار
بـعــد بـایــد بـخری رخت عـروس // کـه کـنـد در بـر ِ خــود یــار ملـوس
جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا // روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیــبـا
بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری // بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری
وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده // بــعــــد از آن زنـــدگــیـــّت آغــــازه
می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله
بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت // پـــــــدر بــــــا ادب و بــــا هــــنـــرت
تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود // مــوسـم عــقـــد تـــو بــــر پـا نـشـود
پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار // تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پـــشـتت بار
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 23:56  توسط محمد جاوید  | 

توای بامزّه تر از برّه و میش // اگر آیی به پیشم کی کنم کیش؟
اگر «جاوید » یازد برتودستی // کشد ران تو را ای مرغ بر نیش

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:40  توسط محمد جاوید  | 

زنی خواهم

زنی خواهم که خوش اقبال باشد// ویا بازیکن فوتبال باشد
اگرهم لژیونر باشد چه بهتر// اگرچه دختر رمّال باشد
****
زني خواهم كه فرمان دار باشد// به دست او رُل جاگوار باشد
سر آمد باشد او در خانه داري// وآن خانه بر ِ بلوار باشد
****
زنی خواهم کمی طنّاز باشد// وحتماً بچّۀ شیراز باشد
زمن باشد نکاح چندمین بار // برای او ولی آغاز باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 0:8  توسط محمد جاوید  | 

تابوت پَرّان

هـواپـيـمـا در اين دوران شده ابزار عزراييل   **     شـــده جـايــي بــراي جـلــوۀ رفـتـار عــزراييل
اگـر داري تـو قـصـد انـتـحار و رفـتـن از دنيا
  **    
 بـه طـيـّاره نـشـيـن وبين كنون كردار عزراييل
بگـیری گربـلـيـطي  را بــراي رفــتـن تـهـران **      به جاي شهر تهران مـي روي دربار
عزرايـيل
شـده تـابـوت پـرّان ايـن هـواپيماي غـول آسا   **     كه خـواهد بُرد باخود صدنفر بر دار* عزراييـل
لـبـاس آخــرت بــردار بـا خـود در سـفـرهايت    **   كـه راحـت تـر شود از بهر كشتن كار عزرايـيل
بـه تـعــداد سـفـرهـاي هـوايـي مــي رود بــالا   **     شـــمـار مــردگان در دفــتــر آمــار عــزرايــيــل
بـليـط و كارت پروازت شود پاسپورت آن دنيا    **    رسـد ویــزا بــرایـت از سوی کاردار  عــزراييل
سُکاندارهــواپــيــمـا بــُـوَد رانـنــده اي خـبـره    **    بَـرَد ايـن نـعـش كش را باخودش ديدار عزرايـيل
هواپيما شده ماشين اورژانسي كه مي باشند  **     مسافــرهــا هــمــه دلـبـستـه و بـيـمـار عـزراييل
اگـر« جاويد» روزي قصد رفتن داري از دنيا  **     تــورا راحــت بــَرَد طــيــاره پــاي  دارعــزرايـيـل

برای خواندن اشعار بیشتراینجارا کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:40  توسط محمد جاوید  | 

هرچند که نفت ما گران تر شده است//صندوق سپرده مان کلان تر شده است
اما زسر ِ سفره فراری است هنوز//
اودزده و سفره مان کلانتر شده است
***
در سفره به جای نفت آب است هنوز//آن وعده  وعیدها سراب است هنوز
وقتی که زبابتش سوالی بکنیم//گویند که پُمپمان خراب است هنوز

***

گویند همه نفت گران خواهد شد//زین کار، اروپا نگران خواهد شد

سودی نرسد به  مردم ما زین کار//چون بهره نصیب دیگران خواهد شد


برای خواندن اشعار بیشتراینجارا کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:34  توسط محمد جاوید  | 

زني خواهم كه فرمان دار باشد// به دست او رُل جاگوار باشد
سر آمد باشد او در خانه داري// وآن خانه بر ِ بلوار باشد

***
زنی خواهم کمی طنّاز باشد// وحتماً بچّه شیراز باشد

زمن باشد نکاح چندمین بار // برای او ولی آغاز باشد

***
زنی خواهم زناف شهر تهرون// بُوَد او ساکن دروازه شمرون

نخواهد ذرّه ای مهریه از من// جهازاو ولی فت و فراوون
***
زنی خواهم زاهل بندرعباس// که باشد بی خیال وضد وسواس
کمی شنگول و شاد اما نه اینکه// بُوَد او مطرب و یا فرد رقـاّص

 

برای خواندن اشعار بیشتراینجارا کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 0:23  توسط محمد جاوید  | 

عشق بعضی وقت ها اینترنتی است // گاه کافی شاپی یا  کافی نتی است

با تو می گویم زبعضی صحنه هاش// صحنه هایی گاه سخت ودلخراش

صحنۀ اول حدود نیمه شب// دختر و رایانه و شور و طرب

مثل اینکه دارد او چت می کند//وای ،دارد کم کم عادت می کند

چه امید و آرزوهای بلند// دخترک افتاده بدجوری به بند

صحنۀ دوم خیابان و قرار// می شود تکمیل کارش با فرار

در سکانس بعد ویلای شمال// نازنین تنها ست در دام کمال

صحنۀ بعدی بد و مستهجن است// قصّه از نامردی یک رهزن است

سور و سات و دوربین و کیف و حال// بعد اشک و زاری آن پایمال

در جوابش پوزخندی بود و بس// گوهر دختر لگد مال هوس

بعد پخش سی دی اش در سطح شهر// حاصلش تیغ و دوا و جام زهر

مرغ عشقی کشته در پای هوس// در بهار عمر افتاد از نفس

صحنۀ آخرسکانس چند مین ؟ // مادر زار و مزار نازنین

کارگردان کات داد و شد تمام// لیک پا برجاست مرغ و دان و دام

بار دیگر باز ویلایی خَفَن // دختری در دست های اهرمن

لیک این دفعه  ثریا با صمد // جای ویلایش چه فرقی می کند

داستان عاشقی های جدید// طنز تلخی شد که «جاوید » آفرید

 

برای خواندن اشعار بیشتراینجارا کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:43  توسط محمد جاوید  |