|
|
|
|
|
دوست عزیز طنزپرداز آقای سعید سلیمانپور(بوفضول الشعرا) نبرد رستم و سهراب را به روایت گرد آفرید به طنز کشیده است که بنده هم از طرف حکیم ابوالقاسم خان فردوسی اعتراضیه ای ارسال نمودم. شعر بولفضول الشعرا را اینجابخوانید واین هم اعتراضیه حکیم ابوالقاسم خان فردوسی: «چنین گفت فردوسی پاک زاد» که رحمت بر آن فرد چالاک باد همان گــُرد مرد ارومیّه ای همان که بُود مرد بد پیله ای به ما هم دگر پیله کرده فضول به شعرش کمی حیله کرده فضول آخه رستم من کی افشانه زد؟ سبیل بلندش کجا شانه زد؟ وسهراب من کی به مو ژل زند؟ به آن تیر مژگانش ریمل زند؟ آژانسش کجا بود آن پهلوان؟ به پشت سر مرده کـَـل کـَـل مخوان اگرچه که شعرت به روز است و ناب کند لیک داش قاسمت را خراب یواشت بگویم خوشم آمده که سهراب بر موی خود ژل زده و رستم زند بر خودش عطر یاس از این کار گردد کمی با کلاس ویا یال آن رخش را فِر دهد و پیش همه یک کمی قِر دهد ولیکن نباید که شهنامه را کنم از برای علایق فدا وباید بماند برای ابد هر آن چیز گفتم چه خوب و چه بد لذا پای در کفشم هرگز نکن مرا با سخنهات عاجز نکن وگرنه به حق تهمتن اگر فضولی نمایی تو بار دگر « چنانت بکوبم به گرز گران» که یادت رود فرق خُرد و کلان و« جـاویـد » مـانـد سـخـن های من از او دور چشم بد اهرمن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:4 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
متاسفانه در كشور ما هنوز مرزهاي ظريف طنز و تمسخر از هم كاملا تفكيك نشده است. تاثير اتفاقات ديگري از جمله توقيف روزنامه ايران نيز در اين زمينه سهيم بوده اند؛ همين عدم تفكيك مرز طنز و تمسخر مشكلات بسياري را پيش بيني روي طنز پردازان گذاشته است .
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:28 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
مراسم اختتاميه دومين جشنواره سراسري طنز طهران شب گذشته با حضور "محمد باقر قالیباف" ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:24 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:16 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر زیر یکی از اشعاری بود که بنده جهت جشنوارۀ طنز تهران فرستادم و از آخر اول شدم
همسرپا به ماه من ديروز //سرنگون شدزپله ها با پوز دادو فرياد و بعد هم غش كرد// قبل ِغش او صداي مَردَش كرد من بدبخت دست پاچه شدم// كمي تا قسمتي كلافه شدم الغرض بردمش توي ماشين// گرچه او بود يك كمي سنگين گاز دادم به سوي درمانگاه// گاه از راه و گاه از بي راه گرچه خيلي سريع مي راندم// به ترافيك خوردم و ماندم بخت بد بين كه گر روم دريا// مي شود خشك و آب نا پيدا همسرم جيغ و داد مي فرمود// لیک دادش نداشت هرگز سود چند ساعت از این مقوله گذشت// راه بندان ولي تمام نگشت جيغ تندي كشيد و او زاييد // فارغ ازحمل بار خود گرديد شدترافيك نام نوزادم// خودم این نام را به او دادم اينك اين قصه را كه مي گويم// چند سالي است راه مي پويم بچه ام رشد كرد وگاگله كرد// گرچه ازنام خود کمی گله كرد وترافيك همچنان باقي است// جهت مَهد سن او كافي است هيچ معلوم نيست اين معضل // تا به كي مي شودبكلي حلّ در هراسم كه اوشود سرباز// بازهم راه ما نگردد باز ولي اين رابدان بلاترديد// نام او شد ترافيك« جاويد» منبع: سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:5 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
طناز تراز تو کس ندیدم «حالت»خوانیم سروده های تو با منّت هرخنده که بر لبان ما رویاندی رویید برای تو گلی در جنت
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:11 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:28 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
« چه خوش باشد كه بعد انتظاري» // بيــابــد اشــغري صبر و قراري كــنــار مـنـقـل و هـمـشيره ي خود// زنــد بـسـتـي در آيـد از خماري *********** « بسازم خــنجــری نیشش زفولاد »// ویک چاقو پَس و پیشش زفولاد یکی در دست چپ گیرم یکست//روم تــوی مــحــلّـه هـی کـنم باد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:14 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
اگر عمر دوباره داشتم، ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:22 توسط از همه رنگ
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:18 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چه چیزم چون الاغ است // کــه هــرکـس مـی کـنـد باری به بارم زبــس مــانــدم بــه زیـر بار محنت // بــه شـکّــم مــن که انسان یا حمارم **** دل خــود را چه آسان می فروشی // مگر مستی که این سان می فروشی یـقـیـن دارم کــه گردی ورشکسته // چــرا کــه خـیـلی ارزان مــی فروشی **** بگــو بــامــن چــرا کـه دیـرکـردی ؟ // مــرا ازدیـــدن خـــــود ســـیــر کــردی مگــر بــا خــط واحـــد آمـــدی یـار // کـــه شــش ســاعــت بَبَم تاخیر کردی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:25 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:24 توسط از همه رنگ
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد سی سال دویدن ز پی کسب حلال// شده ام خانه نشین همدم نسرین وجلال ریخت بال و پر این باز*، نشستم خانه // شده چون حبس ابد خانه و این کاشانه با زن خویش نشستم چو شدم بازنشست// نیست دستی که بگیرد زره یاری دست بعد سی سال که فرمانبر دولت بودم// راه خشنودی ارباب کرم پیمودم شده ام نوکر و فرمانبر فرزند وعیال// ازبرای من بیچاره کجا وقت و مجال؟ گویی از مادر خود نوکر و چاکر زادم// که چنین دروسط موج بلا افتادم نیست گوش شنوا تا که بگویم دردم// خسته ازکارم و چون فرفره ای می گردم استراحت شده رویا و برایم چو سراب // آن همه نقشه خوشرنگ شده نقش برآب
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:7 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:53 توسط از همه رنگ
|
|
||
|
|
|
|
|
ميرزا مصطفي خان محدثي -از شعراي کبار مملکت خراسان - که في الحال از اجله جريده جام جم ، و با حقير از زمان ماضي رفاقت داشته ، به طريقه فرس ماژور تلگرافات فرستاده که چه نشسته اي بيا که دنيا بي تو صفا نداشته و جريده شريفه جام جم ، بي راپورت تو رونق ندارد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:26 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
شاهدon نیست!....کــــــــه مویی و میانی دارد؟؟ بنــــــــــــده ی طلعت آن باش کـــــــــه on ی دارد! شاهد on نیست!.... کــــــــــــه pm بفرستد مارا؟ یــــــــــــا کـــــــــــــه از ID بنده نشــــــانی دارد؟ شاهد off است و ز مــــــــو یا ز میانش چه ثمـــر چون که بی webcam خــــــــــــود روی نهانی دارد!
اي خوش آن دوست که با ميل و مسنجـر همه شب خوشتر از باد صبـــــــــــــا ، نامــــــــــــه رساني دارد خرّم آنکس کــــه بــــــــــــــه دور از نظـــــــــر کاربران بهــــر چت کردن خـــــــــــود دنج مکـــــــــــانی دارد! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:14 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
محمود اشرفي معتقد است: «پيري سه نشانه عمده دارد: پرحرفي، حرفهاي تكراري، خودستايي. هر كدام از اين نشانهها خبر از فصل جديدي در زندگي ميدهد. گاهي اين نشانهها با هم آشكار ميشوند و گاهي يكي پس از ديگري از راه ميرسند» (روزنامه سرمايه، 17 دي، صفحه آخر). ... داشتيم با خودمان فكر ميكرديم كه اين علايم را در بسياري از اشعار معاصر هم ملاحظه ميتوان فرمود. مصراع: چهرهام گرچه جوان است، ولي پير شدم. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:11 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
شما را در یک هفته به وزن دلخواهتان میرسانیم؛ مناسب برای: با ما تماس بگیرید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:57 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:53 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
![]() کيوان زرگر،اعتماد ملی، |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:12 توسط از همه رنگ
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد ارجمند جناب آقای دکترمحمد رضا ترکی شعری درخصوص اعدام صدام سروده اند و من با اجازه اشان آن را ادامه دام: شنیدم که صدام شوم پلید گروهی ز خونخوارگان جهان در اطراف او جمله گرد آمدند به نزد تو ما لُنگ افکنده ایم جهنم چو آن جمع منحوس را « مرا پرسشی هست سوزان و ژرف هر آن کس گنه کرد و زشتی نمود ولی من چه کردم که گردیده ام پس آن گاه آتشفشان عذاب گرفتند و بستند مرد پلید بگفتند اینجا نه جای تو هست بباید تو را برد جایی جدید که نارش دو صد پله افزون بُود که حتی پدر جدت هرگز ندید برای تو این آتش ما کم است در آن جاست آتش به حد شدید زبالا و پایین خوری سرب داغ چو گاوی در آن نقطه خواهی چرید سرت را به سنگ خلا می زنند در آن تا به گردن بخواهی سُرید تو دانی فساد ت به روی زمین برایت دو ششدانگ آتش خرید؟ زگفتار آنان بشد شرمگین توگویی که برق از سراو پرید وآنگاه چنگیز شوتش نمود به قعر جهنم و اونجاش درید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:54 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
يه بنده خدايي افتاد تو جزيره آدم خورها و ادم خورها دوره اش كرده بودند به سمتش مي امدند بنده خوب خدا با دل شكسته رو به سوي آسمان كرد و گفت بار پروردگارا مي بيني كه چگونه بدبخت شده م از آسمان ندايي بصورت صداي اكو امد كه بنده عزيز من نه تو هنوز بدبخت نشدي تو هنوز مرا داري به زير پايت نگاه كن در زير ماسه نره سنگي سياه مي يابي ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:50 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اومدم بازتوگفتي برو فردا// تافردا نياد حق نداري بيايي به اينجا منبع :سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:30 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:33 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
گزارشگر: نظرتون در مورد افزایش قیمت بنزین چیه؟ گزارششونده: آقا چه فرقی میکنه؟! ما که همون دو هزار تومن رو میزنیم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:23 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|||||
|
|
||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 20:20 توسط انجمن طنز
|
|
||||||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:27 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
با توجه به اینکه برخی از دوستان اشکال هایی را به عهدنامه تنظیم شده با عنوان عهدنامه پالایش طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز وارد می دانستند ، در نظر داریم تا میثاق نامه جدیدی با توجه به نظرها و پیشنهاد های شما تنظیم نماییم. متنی که در ادامه می آید به صورت پیشنهادی تنظیم شده است. لطفا نظرهای ارزشمندتان را بیان فرمایید تا میثاق نامه ای جامع و متناسب با نام انجمن طنز تنظیم گردد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 16:6 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:0 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
نهایت بدحالی : دو نفر در كوچه به هم رسيدند اولي گفت: حالت چطوره رفيق؟ مثل اينكه زياد سرحال نيستي،رنگ و روت پريده دومي- اگر بدوني چه بلايي سرم اومده ... بدبخت شدم ... كمرم درد ميكنه لوزههام ورم كرده ... زخم معدهم عود كرده ... نبضم روز بروز يواشتر ميزنه پاهام درد ميكنه و نمي تونم راه بروم ... از اينها گذشته خودم هم حالم خوب نيست! وکیل مدافع : قاضي به متهم- آيا وكيل مدافع براي خودت انتخاب كرده اي؟ متهم – خير آقاي قاضي، تصميم دارم حقيقت را بگويم! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:56 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:55 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
کـلـیـپ هـفـته جــــوک حکایت *** یک بار وزیر با طعنه و مسخره به بهلول گفت : تو را حاکمیت بر الاغ و سگ و گربه و گاو است ، بهلول در جواب گفت : پس در طاعت من بکوش که رعیت من هستی! *** شخصی که خیلی زشت و بداخلاق و بدسرشت بود به بهلول گفت : چکار کنم تا شیطان را ببینم. بهلول گفت : به آینه ی خانه تان نگاه کن شیطان را می بینی! *** ملانصرالدین از مردی تعریف می کرد که فلانی مرد بسیار شریف و جوانمرد و پاکی هست فقط حیف که زود عصبانی می شود. آن مرد برآشفت و با داد و فریاد گفت : که تو کی از من عصبانیت دیده ای که این گونه می گویی؟ حاضران گفتند : اگر اون ندیده ما همین الآن دیدم! *** چند نفر از اراذل و اوباش روزی بر سر کشت و زرع ملانصرالدین ریختند و آن را خراب و پایمال کردند. ملا از آنها علت کار را پرسید. آنها یا تمسخر گفتند از کدخدای ده نامه داریم که کشت تو را خراب کنیم. ملا هم سگش را ول کرد تا آنها را بدرد. آنها با التماس از ملا خواستند که سگش را مهار کند. ملا گفت : نامه ی کدخدا را نشانش دهید تا شما را راها کند! متأهل ها را هم بی نصیب نگذاریم! همیشه عکسی از همسرتان را همراه داشته باشید که در برخورد با مشکلات به آن عکس نگاه کنید و بدانید که مشکلات بزرگتری هم وجود دارد! داستان شيري كه يك خرگوش چاق و چله رو خورد ارژنگ حاتمي آقا شيره دلش بدجوري براي خوردن يك خرگوش چاق و چله لك زده بود، رفت توي جنگل و يه گوشه كمين كرد، - سلام آقا شيره! دنبال خرگوش مي گردي؟!(اين صداي دوستش آقا گرگه بود) # آره ... تو از كجا ميدوني؟ - نويسنده داستان بهم گفت دنبال خرگوش مي گردي بيام بهت بگم بيخودي وقتت رو هدر ندي ، اين روزها اكثر خرگوش هايي كه قابليت خورده شدن رو دارن به جاي چرخ زدن تو جنگل توي خونه هاشون پشت كامپيوتر نشستن و چت مي كنن ... آهاي كجا با اين عجله ... فـقط مواظب با ... آقا شيره ادامه صحبتهاي گرگ رو نشنيد چون داشت با سرعت تمام به سمت غار آقا خرسه مي رفت كه تازگي ها تبديل به كافي نت شده بود ، بدون معطلي پشت يك كامپيوتر نشست، آقا شيره اول براي اينكه يكم اشتهاش باز بشه مي خواست وارد سايت خرگوشهاي خوشمزه دات كام بشه كه ديد فيلتر شده ... سريع رفت يك در بازكن آورد و حالشو كه رفته بود تو قوطي درآورد! آقا شيره يك ID به اسم khargoosh_bazigoosh ساخت و سريع وارد يكي از چت روم هاي خرگوشها شد و روي اسم kargoosh_naze كليك كرد و بعد از نيم ساعت چت كردن باهاش زير درخت نارگيل قرار گذاشت ... آقا شيره زودتر به سر قرار رفت و پشت درخت نارگيل قايم شد و منتظر موند ... كه يكدفعه يه چيزي خورد توي سرش ... به بالاي سرش نگاه كرد: - ميمون بي خرد چرا با نارگيل مي زني به سرم؟ # من ميمون نيستم ... من kargoosh_naze هستم! هر هر هر ... !! تو شيشمين جونوري هستي كه امروز سر كارش گذاشتم ... دو تا گرگ ، يه لاشخور،يه كفتار و تو ! - اين كه پنج تا شد! # آها ... يكيشون هم واقعا يه خرگوش بود!! - من ميرم ، ولي بهت نصيحت مي كنم پات رو روي زمين نزاري ...!! شير دوباره رفت غار آقا خرسه و دوباره پشت كامپيوتر نشست و اين دفعه سعي كرد ديگه گول ميمون ها رو نخوره! اين دفه روي khargoosh_chaghe كليك كرد: # salam - سلام # khobi? Mitonam bahat chat konam? - آره ، به شرطي كه فينگليشي تايپ نكني! # why? - آخه اينجوري خواننده ها هنگام خوندن وبلاگ اذيت مي شن! # باشه ... - تو به چه ميوه اي علاقه داري؟ # هويج! - از چه رنگي خوشت ميآد؟ # با اينكه الان قهوه اي مد شده ، اما هنوز هم از نارنجي و صورتي خوشم ميآد! - واي چه تفاهمي!!! من هم عاشق هويجم و از رنگ نارنجي خوشم ميآد! # همديگه رو ببينيم؟ - نه!! # why? - چونكه مامانم ميگه تو اين دوره زمونه گرگ زياد شده ، بايد مواظب خودت باشي! # خوب خرگوش عاقل! مگه گرگ از هويج خوشش ميآد و يا رنك نارنجي رو دوست داره؟! اينم عكسم نگاه كن چه خرگوش با كلاسي هستم! تازه گوشام رو هم عمل جراحي كردم! ( توضيح:آقا شيره براي khargoosh_chagheعكس آخرين خرگوشي رو كه خورده بود send كرد.) و اونها با هم قرار گذاشتند ... شير به خودش گفت : چه خرگوش نادوني بود ... وقتي اومد سر قرار يه لقمه چپش مي كنم، چقدر تكنولوژي خوبه! به جاي اينكه دو ساعت برم تو جنگل چرخ بزنم پشت كامپيوتر مي شينم و خرگوش شكار مي كنم! ها ها ها ... ( خنده هاي شيطاني!!) شير به سر قرار رفت و پشت يه درخت قايم شد تا خرگوش بياد ... # اَه !! اين خرگوش پس چرا نميآد؟! و همچنان منتظر ماند ... - پق !!! ( اين صداي يك گلوله بود.) # آخ! نامردا چرا مي زنيد؟! اِ اين مايع قرمز رنگ چيه داره از شكمم ميِآد بيرون؟! نويسنده: نادون اين خونه ... و تو تير خوردي و الان هم بايد بميري. # اما قرار بود داستان يه جور ديگه تموم بشه ... اسم داستان رو مگه فراموش كردي؟ نويسنده: بيچاره گول خوردي ... راستش ديروز يه شكارچي باهام صحبت كرد من هم فروختمت ... خرج دانشگاه رو بالاخره بايد از يه جايي بيآرم!! # خيلي نامرد و (...) هستي!... حالا چند فروختي؟! سهم منو هم بده!!! نويسنده: ديگه حرف نزن... تو الان بايد بميري! # تا سهمم رو ندي نمي ميرم !! نويسنده: آقاي شكارچي زحمتش رو بكش!! پق! پق! پق! پق! پق! نويسنده: آقاي شكارچي ... جو گير نشو ... بسه ديگه ... باور كن شير مرده!! شكارچي : ها ها ها ... ( خنده هاي شيطاني!!) توضيح نويسنده: داستان رو يكبار، دوبار، سه بار و يا صد بار ديگه از اول بخونيد و اگه نتيجه اخلاقي پيدا كرديد ما رو در جريان بگذاريد! (....) :... برو بابا ... همين يه بار هم كه خونديم زيادي بود ... مگه ما بي كاريم ... ( اين هم صداي يكي از خواننده ها بود!) پايان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:21 توسط حميد رضا الوندي
|
|
||
|
|
|
|
|
بازنشستگي: زن روزنامه را انداخت روي مبل و به شوهرش گفت: واقعاً مسخره است! هر سؤالي از سياستمداران ميپرسند، ميگويند نميدانيم! ولي به محض اينكه بازنشسته ميشوند، شروع ميكنند به نوشتن خاطرات!
پيراهن نو : مشتري: اين پيراهن مد امساله؟ بقیه در ادامه ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:58 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:50 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای رانت خواریست آقازاده به فکر رشوه خواریست آقازاده به گِل ماندم بسان یک خرلنگ چه اسب یکّه تازیست آقازاده منبع :سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:59 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:55 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
1-يه روز يه مرده را برق سه فاز مي گيره مي افته پامي شه ومي گه:اگه مرديد يه فاز يه فاز بيايد جلو. 2-يه روز يه مرده داشته پولكي ميخورده به دوستاش ميگه بهم نخندينا ولي اين چيپس نميدونم چرا يه خورده شيرينه. 3- از هخا ميپرسن چرا قرصهايت راسروقت نمي خوري ميگه مي خواهم ميكروبها راغافلگير كنم. 4- به يكي ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه: نمي تونستيم شنا ياد بگيريم بعد غرق مي شديم!
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:16 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
اشك ، سينه خيز از گونه ام پايين مي آيد. در كارگاه ِ خم كاري ِ زمانه ، فقط كمر خم مي كنند. سكتهي مغزي كردهام ، مغزم را با ويلچر به پارك مي برم. براي سفر به “نصف النهار“ ، فقط “ شام“ بر مي دارم. رقاصك ِ ساعتم با ضربهاي سنگين ، بازنشسته شد. خيلي مانده تا پخته شوم ، ادويه فراموش نشود. آخرين “تور ِ“ ماهي ، سفر به خشكي است. زرخيزترين سرزمين ، بازار ِ زرگرهاست. زندگي ، زنگ تفريح مرگ است . سقوط ، پرواز ِ ميان بر است. آرامترين خواب ، به ساعت تعلق دارد. قالي ، قبل از تولد به دار آويخته ميشود. در بيقراري ِ نگاهم ، پاركينسون رخنهكرده است. تنها خطي كه متحول نشده است ، خط ِ فقر است. ماهي در گروه “آب زيان“ و انسان در گروه “نان زيان“ قرار دارد. حسين ناژفر/ لوح |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:13 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 20:18 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز در همين روزنامه جام جم خودمان و زير همين ستون خودمان مطلبي را خواندم که چون به خاطر پاره اي روحيات و احساسات قلمبه شده هنري شديدا رقيق القلب و الاحساس هستم ، في المجلس اشکم سرازير شد و اگر جلوش را نگرفته بودم ، هر آينه خودم را آب برده بود. اعلام حمايت: در راستاي آنچه عرض شد، بنده به سهم ناچيز خود، حاضرم نگهداري ويژه يک عدد خرس قطبي را به عهده گيرم و شخصا متقبل تمام هزينه هاي وي گردم. خوشبختانه از سال آينده ، دستم کمي بازتر خواهد شد؛ طوري که همين ديروز در خبرها آمده بود، از فروردين سال آينده با اجرايي شدن لايحه خدمات کشوري ، هيچ کارمندي کمتر از 235هزار تومان حقوق نخواهد گرفت. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 14:12 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
نبود آن کلّه خر در حد یک دام // اگرچه نام نحسش بود صدام كجا دامي كند اين گونه كردار؟ // كجا كرده بُزي اين گونه رفتار؟ بز و بره هميشه رام هستند// مطيع و ساكت و آرام هستند و سرگرم چرا در دشت و صحرا // وجست و خیز از اینجا به آنجا وحتي گاو هم اين گونه خر نيست// به فكر فتنه و اين شور و شر نيست ولي اين جانور، مغرور و خونخوار// به صد دام منيّت شد گرفتار شرور و سركش و بي رحم و جاني// شعارش، حیله کن تا می توانی اگرچه او به روز عيد قربان// چو دامی از تنش بيرون بشد جان ولي قطعاً چو دد بود او نه چون دام// هميشه فكرريو و حيله ودام به آن دامي كه او افكند در راه// گرفتار آمد و شد در ته چاه بُوَد قانون «جاويد» طبيعت// چنين فرجام، تا گيريم عبرت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:6 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
آفتاب ميچسبد چاي داغ با نبات. شعر اما باد ميپيچاند در دهليزهاي درون. ... هزار مرتبه گفتم نخود لوبيا حال پرانتز را بد ميكند و نقطه چينها را زياد. ... آش ارتعاش.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:25 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
انتخاب داستان "وقتی آقاجان ستگیر شد"به عنوان داستان برتر جشنواره طنز مکتوب حوزه هنری،ظاهرا بدجوری بیخ پیدا کرده است!این که یک نفر اثری را که پیش از این در نشریه ای چاپ شده به اسم خودش به جشنواره بفرستد و نویسنده اصلی هم براین کار صحه بگذارد واثر را برای مرحله بعدی بفرستد،خودش طنز بزرگی است...من به عنوان یکی از سه داورنهایی بخش داستان این جشنواره،تا آنجا که به خودم مربوط می شود،سعی می کنم توضیح بدهم که چه اتفاقی افتاده است: ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:23 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 19:21 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
دزد سنگدل وقتي اتومبيل پر از هداياي كريسمس را از كنار خيابان دزديد فكر نمي كرد صاحب هديه ها زير انبوه بسته ها نشسته است. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:55 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا ما را چنین بدنام کردید؟ که وی را روزعید اعدام کردید گناه بره ها آخرچه بوده؟ که او را هم ردیف دام کردید
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:30 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
صــددام کــه دام می نهادی همه عمر دیــدی کــه چگونه عاقبت شـد در دام صـــد دام نـهــاد بــر ســر راه هــمــه افــتــاد بــه دام ِ دام هـــایــش صـددام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:49 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر جون یادته وقتی کوچیک بودم ومادر پای سفره چیز بهتررا برای تو جدا می کرد تمام گوشتهای لخُم و ران مرغ مال تو کمی از آب آن با سیب زمینی بود مال من تمام سرخی هندونه مال تو ته هندونه با پوست سفیدش بود مال من پیاده می نمودم گز زخانه تا دبستان را ولی تو با موتورغرش کنان طی می نمودی راه وحالا همسرم برجای مادرجون نشسته روبروی من وفرزندم به جای تو نشسته بر سر سفره به پیش روی او بنهاده مادر ران مرغی را ومن با سیب زمینی یار دیرینه دوباره عالمی دارم دوباره سرخی هندونه مال او وآن قسمت که می باشد خوراک برّه مال من سمند خوش رکابم زیر پای او خطوط واحد وپای پیاده انحصار من وازبخت بد «جاوید» وقتی که پسر بودم به خانه تو پدرسالارمن بودی واکنون که پدرهستم پسر سالار دارم من |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:43 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
سازمان خدمات پس از فروش شرکت خودروسازي سايپا، يک دوره آشنايي با خودروي زانتيا براي نمايندگان مجلس شوراي اسلامي گذاشت. ( جام جم 3/10/85) توضيح ابتدايي:از آنجا كه نمايندگان مجلس به شدت ساده زيست بوده و تا به حال تنها از پيكان جوانان و ايضاً اتوبوس هاي شركت واحد براي آمد و شد استفاده مي كردند و زانتيا سواري را بلد نيستند اين آموزش ها به شدت لازم بوده است! پيشنهاد ميشود در اين دوره آموزشي به نمايندگان اين موارد هم آموزش داده شود: - در هنگام چرخش به چپ و مخصوصاً راست از زدن راهنما جداً خودداري كنند تا ماشين هاي پشت سري حسابي غافلگير شده و حالشان گرفته شود! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:34 توسط انجمن طنز
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:3 توسط مهدی کریمی
|
|
||