|
|
|
|
|
نوشتم این چنین نامه به الله// فرستادم دوقبضه سوی درگاه به نام تو که رحمان و رحیمی// خدای قادرو رب کریمی منم فرزند آدم، پور حوا // سلامت می کنم من ازهمين جا ازاوّل او به راهی بس خطا رفت// به سوی کشتن و جرم و جفا رفت زتو بخشش ازاوعصیان گري بود// زتو نرمش از اوويرانگری بود خدایا از خودم شرمنده هستم // ازاینکه ظاهراً من بنده هستم نياوردم به جا من بندگي را // وبالم كرده ام شرمندگي را ندادم گوش برفرمانت ای دوست// ومي دانم كه می گويي چه پُررّوست زبس از آدميّت گشته ام دور// نكردم اعتنا بر لوح و منشور لذا با عرض پوزش من ازامروز// وبا شرمندگي واز سر سوز شوم مستعفی از شغلی كه دادي// و نام آدمی بر آن نهادی اگر باشد جواب نامه مثبت// و استعفا قبول افتد زسويت خدايي را در حق ّ اين خطا كار// در حق بندۀ مستعفی زار به جا آور زروی لطف و ياری// كه باشد از صفات ذات باری به جای دستمزد این همه سال // که بودم بنده ات باری به هر حال بكن هم خانه ام يك حور زيبا // که تا تنها نباشم من در آنجا چو نامه خوانده شد از سوی یزدان// ندا آمد زسوی حی سبحان توای« جاويد » گرچه پررّو هستی// ودست سنگ پا از پشت بستی ولی چون برگنُه اقرار کردی// به نادانی خود اصرار کردی قبول افتاده شد موضوع خانه// چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟ به عزراییل گفتم تا بیاید// تورا فوراً به این خانه رساند بلرزیدم زنام مالک موت// چنان گویی که دارم می کنم فوت پریدم من زخواب خوش به یکبار//نگشتم لاجرم نائل به دیدار
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:31 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
شهرام دگر حوصلۀ دام نداشت در بند کشیدنش سرانجام نداشت شهرام ز محبس اوين آخر رفت با اين همه جرم و اتهامات درشت خنديد به ريش مان وليكن در رفت ************* جمعي كه محبتي نديدند زاو در محبس و زنجير قرارش دادند آنان كه نمك خورده و مديون بودند زنجير گشودند و فرارش دادند ******************** بشكن زده و زغصه آزاد شدند يك دسته نمك خوران بي نام و نشان کز شانس بلند جمله از ياد شدند يك قوم دگر كه از سر بدشانسي در ليست نمك خوران قلمداد شدند
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:5 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا دولت فقیران را غنی کن ویا هم کفشهاشان آهنی کن که از سگدو زدن های فراوان نگردد کفشهاشان درب و داغان
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:33 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
کارمند عزیز دون پایه// می دهم پند مُفت و بی مایه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:21 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
چون که با خنده شود عمرجنابعالی زیاد// پس بیا لوطی گری بر ریش این دنیا بخند گر جفا دیدی زیاد امّا وفاداری کمی// بر جفاکاران دنیا از همین حالا بخند گر که دیدی یک نفر مالت به یغما می برد//کُن حلالش مال یغما بُرده، بی پروا بخند گر چکت برگشت خورده بی خیالش شو داداش// پاره کن در بانک چک را وکمی آن جا بخند گر که هشت زندگی تو گرو بر نُه بُوَد// هشت و نُه را ول کن حتّی بر ده و صدها بخند گرعیالاتت همیشه بر سرت نق می زنند// پنبه را در گوش کن جانا و بر آنها بخند صبح گاهان با تبسّم ظهر با لبخند باش// شامگاهان را قوی تر تا شب ِفردا بخند باچنین لبخند پارتی نوح دوّم می شوی// یک کمی تا قسمتی بر حال زار ما بخند گر بخواهی عمر تو از نوح هم افزون شود// طنزی از «جاوید» خوانده با تـُُن بالا بخند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:2 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
لعنت به تو ای زن که مرا خوار نمودی
شرمندۀ هم دوست هم اغیار نمودی گر دوخته بودی تو دوسوراخ چه می شد؟ جوراب مرا شهرۀ ادوار نمودی من گرچه خسیسم تو ولی تنبل و کودن آخر تو چرا تنبلی در کار نمودی با این دوتا سوراخ شدم مضحکۀ خلق بر آبروی بانک تو ادرار نمودی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 1:20 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا به حق سر و پا وگوش// بده خانه ای با دواستخر توش به حق دل پر زخون انار// کرم کن یه ماشین ولو جاگوار به چشمان اشکی زبوی پیاز// به یک گونی پول دارم نیاز به اشك و به آه دل بي زنان // عطا کن زنی با کلاس و مامان جهازش مهيا وشيك وگران// به مانند بعضي زما بهتران بُود شاغل و صاحب يك مقام// شوم راحت از كارو خوابم مدام نه کم کار وتنبل نه اینکه عجول// نه کم رو نه اینکه خورَد زود گول اگر داشت مادر نباشد خیال// به شرطی که باشدکر وکور و لال وباباش كه قربون شكلشم// اگر توپ بود منت اش مي كشم به شرطي كه سنش فزون از نود// چه بهتراگر بود بالاي صد که پاسپورت و ویزاش باشد اوکی// کنم راه صد ساله یک روزه طی وميراث توپي بيارم به دست // هاپولي كنم ارث او هرچه هست سپس بنده شهرام ديگر شوم // غلط گفتم حتماً از او سر شوم چنین گفت «جاوید» ای خوش خیال// که بيهوده داري چنين قيل و قال به اين آرزوهاي صد من یه غاز// نکـــن اعــتــنــا و دلــــت را نـــبــاز ز(گربه) دعا گر که مقبول بود 1// زباران کویر نمک فول بود 1= ظاهراً مقصوداین ضرب المثل است که به دعای گربه کوره بارون نمی آد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:31 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
به سر آمد دگر دوران سختي// گذشت آن روزگار شوربختي هميشه ما زبون و خوار بوديم// وجنس بُنجل بازار بوديم زسوي پرتقال و موز و كيوي// شديم تحقير تا حد عجيبي بهاء وقدر ماچون بود پايين// شديم آماج تهمت هاي سنگين ولي چندي ست از الطاف دولت// ولطف و ياري و اقبال ملّت فزون گرديده قدروقيمت ما// بهامان مي رود هرروز بالا وبعد از سالها چشم انتظاري// شده ايّاممان سبز و بهاري منم آن كلّه سبز تيره جامه// بسه هرچه شدم خوار زما نه عزيز دردانه شد قیمه بادمجان// خورشتم شد غذاي پولداران ومن آن گوجه ِ خواروذليلم// كه اكنون برتراز موز و شليلم توريستي گر نيايد كشورما // ولیکن گوجه آيد از فلان جا وديگر موز كي بالد كه عالي ست؟// به صِرف اينكه او اهل سومالي ست منم آلوزميني شاد و سرحال // چرا که صادراتم ول شد امسال به جرم صادرات غير نفتي// زمن كندند پوستم را قلفتي كجا بيمار خواهد خورد شلغم؟// به جايش هرسه وعده مي خورد غم مگو شلغم بگو دُرّ گهر بار// لبو گرديده نور چشم بازار دگر خرگوش هم بيچاره گرديد// براي زردكي آواره گرديد اگرچه ما زماضي دردمنديم// بــه ریــش مـــیــوه ها حالا می خـنديم خداي قادرورب توانا // بكن «جاويد» خوشحالي ما را |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:56 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:28 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
با مدرک لیسانس به کنجی خزیده ا م// از مدرکم چه سود که خیری ندیده ام در کار لاف زنی دوره دیده ام // با قرض و قوله خط موبایلی خریده ام رحمت به آن کسی که اس. ام. اس بنا نهاد //بر دست این فلک زده یک شغل توپ داد با شصت و شش دوصفر خودم حال می کنم// پیغام های عشقی ام ارسال می کنم پیغام می دهم که منم مبتلای تو// برفرق کلّه ام بخورد صد بلای تو هی لاف می زنم که چنینم و یا چنان// دارم دوبرج و چند هتل توی اصفهان گرچه فقط به شهرک پردیس می روم// گویم به او مُدام به پاریس می روم جشن عروسی ات به دبی می کنم به پا // آن برج اصفهان بشود مهرت ای بلا ماه ِ عسل به شهر پکن می برم تو را// با کوپه های خوب ترن می برم تورا یک وقت هم برای طرف ناز می کنم// این نکته در مسیج (message) خود ابراز می کنم او هم زند مسیج که نازت نمی خرم// دل را برای یک نفر تازه می برم پاسخ دهم که این غلطم را به دل نگیر// ای آن که کرده ای زمسیجت مرا اسیر یک بوسۀ دو قبضه برات سِند (send) می کنم// عشق و مرام و معرفتم اِند (end) می کنم القصّه شاغلیم و خداوند را سپاس// گرچه زپول قبض موبایلیم آس و پاس اما از اینکه بر سرکاریم شاکریم// ای شصت و شش دوصفرتورا سخت چاکریم «جاوید» اگر مثال من علافی و پکر// یک شصت و شش دوصفربرای خودت بخر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:31 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست عزیز طنزپرداز آقای سعید سلیمانپور(بوفضول الشعرا) نبرد رستم و سهراب را به روایت گرد آفرید به طنز کشیده است که بنده هم از طرف حکیم ابوالقاسم خان فردوسی اعتراضیه ای ارسال نمودم. شعر بولفضول الشعرا را اینجابخوانید واین هم اعتراضیه حکیم ابوالقاسم خان فردوسی: «چنین گفت فردوسی پاک زاد» که رحمت بر آن فرد چالاک باد همان گــُرد مرد ارومیّه ای همان که بُود مرد بد پیله ای به ما هم دگر پیله کرده فضول به شعرش کمی حیله کرده فضول آخه رستم من کی افشانه زد؟ سبیل بلندش کجا شانه زد؟ وسهراب من کی به مو ژل زند؟ به آن تیر مژگانش ریمل زند؟ آژانسش کجا بود آن پهلوان؟ به پشت سر مرده کـَـل کـَـل مخوان اگرچه که شعرت به روز است و ناب کند لیک داش قاسمت را خراب یواشت بگویم خوشم آمده که سهراب بر موی خود ژل زده و رستم زند بر خودش عطر یاس از این کار گردد کمی با کلاس ویا یال آن رخش را فِر دهد و پیش همه یک کمی قِر دهد ولیکن نباید که شهنامه را کنم از برای علایق فدا وباید بماند برای ابد هر آن چیز گفتم چه خوب و چه بد لذا پای در کفشم هرگز نکن مرا با سخنهات عاجز نکن وگرنه به حق تهمتن اگر فضولی نمایی تو بار دگر « چنانت بکوبم به گرز گران» که یادت رود فرق خُرد و کلان و« جـاویـد » مـانـد سـخـن های من از او دور چشم بد اهرمن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:4 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر زیر یکی از اشعاری بود که بنده جهت جشنوارۀ طنز تهران فرستادم و از آخر اول شدم
همسرپا به ماه من ديروز //سرنگون شدزپله ها با پوز دادو فرياد و بعد هم غش كرد// قبل ِغش او صداي مَردَش كرد من بدبخت دست پاچه شدم// كمي تا قسمتي كلافه شدم الغرض بردمش توي ماشين// گرچه او بود يك كمي سنگين گاز دادم به سوي درمانگاه// گاه از راه و گاه از بي راه گرچه خيلي سريع مي راندم// به ترافيك خوردم و ماندم بخت بد بين كه گر روم دريا// مي شود خشك و آب نا پيدا همسرم جيغ و داد مي فرمود// لیک دادش نداشت هرگز سود چند ساعت از این مقوله گذشت// راه بندان ولي تمام نگشت جيغ تندي كشيد و او زاييد // فارغ ازحمل بار خود گرديد شدترافيك نام نوزادم// خودم این نام را به او دادم اينك اين قصه را كه مي گويم// چند سالي است راه مي پويم بچه ام رشد كرد وگاگله كرد// گرچه ازنام خود کمی گله كرد وترافيك همچنان باقي است// جهت مَهد سن او كافي است هيچ معلوم نيست اين معضل // تا به كي مي شودبكلي حلّ در هراسم كه اوشود سرباز// بازهم راه ما نگردد باز ولي اين رابدان بلاترديد// نام او شد ترافيك« جاويد» منبع: سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:5 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
طناز تراز تو کس ندیدم «حالت»خوانیم سروده های تو با منّت هرخنده که بر لبان ما رویاندی رویید برای تو گلی در جنت
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 0:11 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
« چه خوش باشد كه بعد انتظاري» // بيــابــد اشــغري صبر و قراري كــنــار مـنـقـل و هـمـشيره ي خود// زنــد بـسـتـي در آيـد از خماري *********** « بسازم خــنجــری نیشش زفولاد »// ویک چاقو پَس و پیشش زفولاد یکی در دست چپ گیرم یکست//روم تــوی مــحــلّـه هـی کـنم باد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:14 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چه چیزم چون الاغ است // کــه هــرکـس مـی کـنـد باری به بارم زبــس مــانــدم بــه زیـر بار محنت // بــه شـکّــم مــن که انسان یا حمارم **** دل خــود را چه آسان می فروشی // مگر مستی که این سان می فروشی یـقـیـن دارم کــه گردی ورشکسته // چــرا کــه خـیـلی ارزان مــی فروشی **** بگــو بــامــن چــرا کـه دیـرکـردی ؟ // مــرا ازدیـــدن خـــــود ســـیــر کــردی مگــر بــا خــط واحـــد آمـــدی یـار // کـــه شــش ســاعــت بَبَم تاخیر کردی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 0:25 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد سی سال دویدن ز پی کسب حلال// شده ام خانه نشین همدم نسرین وجلال ریخت بال و پر این باز*، نشستم خانه // شده چون حبس ابد خانه و این کاشانه با زن خویش نشستم چو شدم بازنشست// نیست دستی که بگیرد زره یاری دست بعد سی سال که فرمانبر دولت بودم// راه خشنودی ارباب کرم پیمودم شده ام نوکر و فرمانبر فرزند وعیال// ازبرای من بیچاره کجا وقت و مجال؟ گویی از مادر خود نوکر و چاکر زادم// که چنین دروسط موج بلا افتادم نیست گوش شنوا تا که بگویم دردم// خسته ازکارم و چون فرفره ای می گردم استراحت شده رویا و برایم چو سراب // آن همه نقشه خوشرنگ شده نقش برآب
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 0:7 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
استاد ارجمند جناب آقای دکترمحمد رضا ترکی شعری درخصوص اعدام صدام سروده اند و من با اجازه اشان آن را ادامه دام: شنیدم که صدام شوم پلید گروهی ز خونخوارگان جهان در اطراف او جمله گرد آمدند به نزد تو ما لُنگ افکنده ایم جهنم چو آن جمع منحوس را « مرا پرسشی هست سوزان و ژرف هر آن کس گنه کرد و زشتی نمود ولی من چه کردم که گردیده ام پس آن گاه آتشفشان عذاب گرفتند و بستند مرد پلید بگفتند اینجا نه جای تو هست بباید تو را برد جایی جدید که نارش دو صد پله افزون بُود که حتی پدر جدت هرگز ندید برای تو این آتش ما کم است در آن جاست آتش به حد شدید زبالا و پایین خوری سرب داغ چو گاوی در آن نقطه خواهی چرید سرت را به سنگ خلا می زنند در آن تا به گردن بخواهی سُرید تو دانی فساد ت به روی زمین برایت دو ششدانگ آتش خرید؟ زگفتار آنان بشد شرمگین توگویی که برق از سراو پرید وآنگاه چنگیز شوتش نمود به قعر جهنم و اونجاش درید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:54 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اومدم بازتوگفتي برو فردا// تافردا نياد حق نداري بيايي به اينجا منبع :سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:30 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای رانت خواریست آقازاده به فکر رشوه خواریست آقازاده به گِل ماندم بسان یک خرلنگ چه اسب یکّه تازیست آقازاده منبع :سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:59 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
نبود آن کلّه خر در حد یک دام // اگرچه نام نحسش بود صدام كجا دامي كند اين گونه كردار؟ // كجا كرده بُزي اين گونه رفتار؟ بز و بره هميشه رام هستند// مطيع و ساكت و آرام هستند و سرگرم چرا در دشت و صحرا // وجست و خیز از اینجا به آنجا وحتي گاو هم اين گونه خر نيست// به فكر فتنه و اين شور و شر نيست ولي اين جانور، مغرور و خونخوار// به صد دام منيّت شد گرفتار شرور و سركش و بي رحم و جاني// شعارش، حیله کن تا می توانی اگرچه او به روز عيد قربان// چو دامی از تنش بيرون بشد جان ولي قطعاً چو دد بود او نه چون دام// هميشه فكرريو و حيله ودام به آن دامي كه او افكند در راه// گرفتار آمد و شد در ته چاه بُوَد قانون «جاويد» طبيعت// چنين فرجام، تا گيريم عبرت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:6 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا ما را چنین بدنام کردید؟ که وی را روزعید اعدام کردید گناه بره ها آخرچه بوده؟ که او را هم ردیف دام کردید
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:30 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
صــددام کــه دام می نهادی همه عمر دیــدی کــه چگونه عاقبت شـد در دام صـــد دام نـهــاد بــر ســر راه هــمــه افــتــاد بــه دام ِ دام هـــایــش صـددام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:49 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر جون یادته وقتی کوچیک بودم ومادر پای سفره چیز بهتررا برای تو جدا می کرد تمام گوشتهای لخُم و ران مرغ مال تو کمی از آب آن با سیب زمینی بود مال من تمام سرخی هندونه مال تو ته هندونه با پوست سفیدش بود مال من پیاده می نمودم گز زخانه تا دبستان را ولی تو با موتورغرش کنان طی می نمودی راه وحالا همسرم برجای مادرجون نشسته روبروی من وفرزندم به جای تو نشسته بر سر سفره به پیش روی او بنهاده مادر ران مرغی را ومن با سیب زمینی یار دیرینه دوباره عالمی دارم دوباره سرخی هندونه مال او وآن قسمت که می باشد خوراک برّه مال من سمند خوش رکابم زیر پای او خطوط واحد وپای پیاده انحصار من وازبخت بد «جاوید» وقتی که پسر بودم به خانه تو پدرسالارمن بودی واکنون که پدرهستم پسر سالار دارم من |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:43 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم چه چیزم چون الاغ است // کــه هــرکـس مـی کـنـد باری به بارم زبــس مــانــدم بــه زیـر بار محنت // بــه شـکّــم مــن که انسان یا حمارم **** دل خــود را چه آسان می فروشی // مگر مستی که این سان می فروشی یـقـیـن دارم کــه گردی ورشکسته // چــرا کــه خـیـلی ارزان مــی فروشی **** بگــو بــامــن چــرا کـه دیـرکـردی ؟ // مــرا ازدیـــدن خـــــود ســـیــر کــردی مگــر بــا خــط واحـــد آمـــدی یـار // کـــه شــش ســاعــت بَبَم تاخیر کردی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 0:6 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
این شعر هم به رسم پاچه خاری برای مجریان جشنوارۀ طنز تهران فرستادیم .به امید اینکه موثر واقع شود و برنده شویم!!!!! منم اکنون به رسم پاچه خاری سلامی گرم همچون یک بخاری فرستادم به سوی جشنواره برای مجریان خوش قواره!!!! که تا طنز مرا با حُسن نیّت وبا یک عالمه درک و درایت بزارن در ردیف اولین صف بطوریکه رقیبانم کنن کف منم مانند حیف ِ نان مرتب کنم ازعشقتان درخانه ام تب خداحافظ رفیع و صدر و خمسه ولبها تان بُود خندان چو پسّه ( ت پسته را وزن وقافیه خورد) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 0:16 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
یک شب مراد بقّال درخواب دید خود را // با حالتی پریشان بنشسته می زند زار گفتا چه رفته بر تو چون است روزگارت// گفتش به آه وناله دربرزخَم گرفتار یک روز بر سر من با سنگ وزنه کوبند// روز دگر برندم تا پای چوبۀ دار یا وزنۀ ترازو سازند داغ و سوزان // بر پشت من گذارند با شدت و به تکرار هرروز مشتری ها یک تازیانه بر دست// آیند و می زنندم شلّاق سخت و بسیار بیدار شد زوحشت، حیران زخواب دوشین // یادآوری کابوس شد موجبات آزار تعبیر خواب خود را دانست و با خودش گفت//صد لعنت خداوند بر کم فروش بی عار روزدگر چو بگشود درب مغازۀ خود// تاباردیگرازسر گیرد ادامۀ کار انداخت پاره سنگی درکفۀ ترازو// تاچَربد آن چه رااو خواهد فروخت این بار شکروسپاس آورد برربّ حیّ «جاوید»// کزخواب غفلت اورا، این خواب کرد بیدار منبع: سایت آوای خیال |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:28 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
الاغ بی نوایی کرد عرعر// چه می خواهند آدمها زیک خر خدایا پس چرا بختم کج افتاد؟// ازاوّل آدمی بامن لج افتاد مگر غیراز من بیچارۀ خر// نباشد احمق و نادان دیگر؟ که آدم بار برپشتش گذارد// واورا احمق ونادان شمارد به هرجایی مدکارش شدم من// همیشه یارو غمخوارش شدم من کمرخم شد به زیر بار آدم// تنم آماج چوب نارآدم سزای خدمتم را خوب داده// به جای مزد کارم چوب داده هزاران نام بد برمن نهاده// مرا حیوان کودن نام داده برای آدمی باید شوی مار// که از نامت به خود لرزد زند زار بدرّانی چوگرگی برّه اش را // درآری اززبونی نعره اش را نه چون من یک خر بیچارۀ زار// برَم دائم برایش این همه بار «خودم کردم که لعنت برخودم باد»// چرا مادرازاوّل احمقم زاد؟ تو ای « جاوید» در شعرت بگنجان // که ای آدم خر خود را مرنجان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:33 توسط محمد جاوید
|
|
||
|
|
|
|
|
شب یلدا کنار یار بودم//به او دلبسته و بیمار بودم شپش هایش گرفتم از سر شب //من ِ نادان مگر بیکار بودم؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:5 توسط محمد جاوید
|
| ||