تبليغاتX
انجمن طنز - آيا اين ماه خنديده‌اي؟/ لطیفه های ریزه میزه
وب نوشتی گروهی در راستای هدف پالایش ادبیات طنز ایرانی از لطیفه های توهین آمیز

 

  • فهرست‌نويسي

مردي از دوستش پرسيد: اگر يك روز متوجه شدي كه به بيماري هاري مبتلا شده‌اي چه كار مي‌كني؟
- فوراً تقاضاي قلم و كاغذ مي‌كنم.
- براي نوشتن وصيت‌نامه؟
- نه براي نوشتن فهرست كساني كه بايد گازشان بگيرم!

 

  • نكته‌ها

پزشكان تنها افرادي هستند كه مي‌توانند اشتباهاتشان را دفن كنند!

 

  • اسم مستعار

- دروغگويي مشروع و قانوني چه نام دارد؟
- تبليغات!

  • انتقال

زن: عزيزم خيلي عجيبه! از وقتي كه با تو شروع به صحبت كردم و خواسته‌هايم را برايت گفتم، سردردم از بين رفت.
شوهر: از بين نرفته عزيزم، به من منتقل شده!

  • هم‌زماني

نويسنده جواني نزد نويسنده بزرگ و بذله‌گويي رفت و گفت: اولين كتاب من درست در روزي كه آناتول فرانس درگذشت، چاپ شد.
نويسنده بزرگ گفت: معمولاً بدبختي‌ها پشت سر هم اتفاق مي‌افتند.!

  • علامت توجه

امروز در سالن انتظار تآتر متوجه شدم كه همسرت به شدت سرفه مي‌كند، بهتره او را پيش دكتر ببري.
- لازم نيست نگران او باشي، چون امروز يك كلاه نو خريده و تا همه را متوجه آن نكند سرفه‌اش بند نمي‌آيد.!

  • ازدواج

يك قاضي درباره ازدواج چنين نظريه‌اي دارد: ازدواج سه دوره دارد. در دوره اول مرد حرف مي‌زند و زن گوش مي‌كند. در دوره دوم زن حرف مي‌زند و مرد گوش مي‌كند. و در دوره سوم هر دو باهم حرف مي‌زنند و قاضي گوش مي‌كند!

  • گفت‌وگو

- وقتي ماه نو مي‌شود با ماه كهنه چه كار مي‌كنند؟
- خيلي ساده است، خردش مي‌كنند و از آن ستاره مي‌سازند!

  • نوبت

مردي در كافه از بغل‌دستي‌اش پرسيد: اين اتومبيل كورسي زيبا كه در پاركينگ پارك شده، مال شماست؟
مرد گفت: گاهگاهي!
- چرا. گاهگاهي؟
- خيلي ساده است. وقتي كه اتومبيل شسته و تميز است مال خانم خانه است، وقت رفتن به مهماني مال دختر خانه است، وقتي كه مسابقه فوتبال پيش مي‌آيد، مال پسر خانه است و وقتي كه بنزين ندارد و باك آن خاليه مال من است!

  • توانايي

نويسنده‌اي كه در حال تعريف از آثار خودش بود ضمن صحبتهايش گفت: وقتي پسرم سه ساله بود خسارت بزرگي به من وارد كرد.
- چطور؟
- داستان بزرگي را كه با زحمت زياد نوشته بودم پاره كرد.»
- خيلي عجيبه! مگه پسر شما در سه سالگي توان خواندن داشت؟!

  • مجلس

- ببينم تو هم ديروز در مجلس ترحيم شركت كردي؟
- نه، البته رفتم ولي ديدم خيلي شلوغه و فوري برگشتم!

  • هورا!

عده‌اي سوار آسانسور بودند اما چون طرز راه انداختن آن را بلد نبودند ساكت ايستاده و كاري نمي‌كردند. بعد از مدتي مردي شيك‌پوش سوار آسانسور شد و دكمه‌اي را فشار داد و آسانسور شروع به بالا رفتن كرد.
يك نفر از ميان جمعيت با صداي بلند گفت: به افتخار آقاي راننده هورا بكشيد!

  • شباهت

موسيقيداني براي شنيدن ريستال ويولن به محل اجراي آن رفت. پس از اتمام برنامه دوستي از او نظرش را درباره نوازنده پرسيد. موسيقيدان جواب داد: مرا ياد اينشتين انداخت.
- ولي استاد اينشتين كه اصلاً ويولونيست نبود.
- اتفاقاً اين آقا هم همين طور!
 
 منبع :ماهنامه گل آقا/ مترجم: هادي بنائي 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:47  توسط انجمن طنز  |